ساعت ۸:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٩ : توسط : نرگس

تمام این هفته به کسالت گذشت .نمی دانم چرا اما من مانند دختر بچه ای بیقرار که تمام روز پشت نیمکت مدرسه به عقربه های ساعت چشم می دوزد تا زنگ آخر برسد و به خانه برود،در سرکار منتظر گذشت زمان و رفتن به خانه بودم .کتابی از امیل زولا را شروع کرده ام به خواندن به نام شاهکار.مدتهایی بسیار طولانی می گذرد که من کتابی از این نویسنده نخوانده و تقریبا سبک نوشتنش را از یاد برده بودم .توصیف تمام جزییات همرا با ژیگیری حوادث ریز و درشت اگر چه نشان دهنده توانایی بسیار اوست و در حین حال که آدم را شگفت زده می کند اما گاهی اوقات دیگر کششی برای ادامه دادن نداری .شخصیتهای بسیار زیادی که هریک به خوبی توصیف میشوند و در سراسر کتاب پخش هستند کمی هم حوصله آدم را سر می برند و برای همین هم من هم در هفته گذشته هنوز نصف کتاب را هم نخوانده ام .

گاهی اوقات فکر می کنم چه خوب که از کار قبلیم استعفا دادم و همه چیز را رها کردم .دیگر توان نفس کشیدن در آن فضا را نداشتم مخصوصا آن بعد از ظهرهای کسالت بار که آفتاب خودش را داخل راهروهای باریک می انداخت وآن اتاقهای تنگ در تنگ هم که پر بود از آدمهای اخمویی که بدبینی خود را به دوش می کشیدند هر جا که می رفتند و جهان بینیشان را آنچنان در چنگ می فشردند که با هیچ سلاحی نمی توانستی دنیای کوچک و پوچشان را در هم بریزی.حتی این اواخر وقتی وارد اتاق می شدم و همکارانم را می دیدم که در حال چرت زدن هستند یا در حال خوردن حالم بهم می خورد .یکی از همکارانم عادت داشت صبح اول وقت که می رسید بلافاصله به مهدکودک پسرش که نیم ساعت پیش تحویلش داده بود! زنگ بزند و از پرستار کودکش بپرسد که آیا پسرش در حال صبحانه خوردن هست یا نه ؟ و تمام روز مجبور بودم به بحثهای او و همکار دیگرم در اتاق در مورد شیرین کاریهای بچه هایشان و بیماری و غذای کودک و.....گوش دهم .جالب بود که همکاران من آقا بودند و این همه به این مسائل هم علاقه مند و همیشه در حال شکوه و شکایت که خانمها زیاد حرف می زنند و خاله زنک هستند و .....دلم می خواست بلند میشدم و وسط اتاق سرشان داد میزدم و می گفتم لطفا خفه شوید.اما افسوس که این کار را نکردم و تنها اتاق را ترک می کردم و توی سالن کمی راه می رفتم تا حالم بهتر شود.

اما برای تنها چیزهایی که دلم تنگ شده آن کوچه بلند و باریک است که هر روز صبح از آن می گذشتم و عطر یاسها در صبحهایی بهاری تمام کوچه را پر می کرد.آن عصرهای خنک که به خانه بر می گشتم و آن شادمانی کودکانه که از احساس کردن نسیم روی صورتم در من بوجود می آمد .سالن ورزشی که می رفتم و پر بود از نشاطی که مربیمان در خود داشت و به ما منتقل میکرد.اکنون چه قدر تمام این احساسات دور از دسترسند اما از به یاد آوردنشان لذتی عمیق در خودم احساس می کنم و همین برایم کافیست که از گذشته این حس را برای خودم نگه می دارم .  

........