ساعت ۱۱:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۱٩ : توسط : نرگس

از غذاهایی که در دوران دانشجویی زیاد درست میکردیم عدس پلو بود مخصوصا در خانه خیابان بهمنیار.علت آن هم این بود که دانشگاه مقادیر زیادی برنج به عنوان ارزاق داده بود که البته مزه کاغذ می داد(حالا اینکه من از کجا میدانم مزه کاغذ چیه اینه که من بچه بودم زیاد کاغذ خوردم )!وحتی در دست بهترین آشپزهای دنیا هم شفته میشد و از خونه هم مقادیر زیادی حبوبات آوره بودیم مخصوصا عدس و چون در آن سالها هنوز سیب زمینی مثل الان گران قیمت نبود برای زندگی دانشجویی فراوان خرید میشد.عدس پلوی مذکور شامل برنج و عدس و سیب زمینیبود و البته از گوشت محترم هم در آن خبری نبود.البته پ.پ .آرماندو به مدد ترخینه هایی که از خانه آورده بود گاهی آشی که در آن گل کلمهایی بسیار بزرگ و فراوان یافت میشد هم  می پخت و اگر اقبال به ما روی می آورد شاید تکه مرغی هم در آن یافت می کردیم .الان که تقریبا دارم آشپز ماهری میشوم آن هم بعد از 9 ماه کارآموزی در خانه خودم و انجام آزمایشاتم بر روی آقای همسر و البته همسایه ها و همکاران محترم او در سر کار (که به زور کیکهایی را که می پزم در کیفش می گذارم تا به سر کار ببرد نظریات آنها را درباره کیک برایم بازگو کند) تازه می فهمم که معجونی که به اسم عدس پلو می پختیم به هر چیزی شبیه بوده الا عدس پلوی واقعی در واقع ترکیبی بوده از عدسی که در آن برنج یافت میشود.تازه همان عدس پلو گاهی هم که مورد لطف دوستان مخصوصا مانی جان خواهر پ.پ جان قرار نمی گرفت با عدسهای سوخته در سر سفره شام قرار می گرفت و خلاصه خورده میشد و به روی مبارکمان آورده نمی شد.دیروز یاد این خاطرات افتادم و در راه با خودم می خندیدم و خوبه که تنها بودم و کسی در خیابان نبود و گرنه فکر می کردند من دیوانه ام .امروز که با پ.پ آرماندو چت و این خاطرات را یادآوری می کردم گفت که از عدس پلو بیزار است چون یاد آن روزها می افتد.

جالب است که با همان غذاها بروبچ را هم دعوت می کردیم به خانه مان و کلی خوش می گذشت .

آنروزها واقعا شاد بودیم .خیلی شاد