ساعت ۱٠:۱٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٤ : توسط : نرگس

دوتا قمری در بالکن خانه بالای کولر اتاق خواب لانه ساخته اند و تمام روز در حال سروصدا هستند .دیروز صبح که آقای همسر از شب کاری به خانه برمیگردد و می خواهد بخوابد دو قمری بی خبر از همه جا دوباره شروع به سروصدا می کنند و او  از شدت عصبانیت از دست آن دو گیج از خواب و خسته از بیداری شب پیش می رود توی بالکن و لانه شان را خراب می کند.عصر که من به خانه برگشتم بالکن پر بود از تکه های کوچک چوب و ساقه و....که آن دو با زحمت جمع کرده بودند و اکنون تبدیل شده بود به تلی آشفته بر کف بالکن.دلم خیلی به حاشان سوخت .دیشب دوباره با سروصدای آنها از خواب بیدار شدم .بالهای خود را به شدت به کولر می زدند و انگار در حال مویه کردن بودند.صدایشان به صدای کسی می ماند که دارشت ناله می کرد یا حداقل من آنوقت شب اینگونه احساس می کردم .حس غریبی بود.باد به شدت می وزید و تمام پنچره ها را به لرزه در می آوردوصدای آن دو پرنده میان زوزه های باد به مویه ای بلند و رسا بدل می گشت.تمام شب آن دو گیج و ترسان در بالکن کز کرده بودند .دیگر نمی توانستم صدایشان را تحمل کنم رفتم تا در اتاق دیگری بخوابم اما باز هم صدایشان همه جا بود .تا صبح من هم همراه آنا ن انگار در خواب و بیداری سرگردان بودم .

امروز صبح گیج و پریشان از خواب بلند شدم و احساس آن دو پرنده را داشتم که در غم از دست دادن لانه شان تمام شب را بیدار بودند همان اندازه تنها و رها شده.

..............................................................................................

همیشه از ظهرهای تابستان بعدم می آمد.تمام آن بعد از ظهرهای کشدار وگرم تابستان که خانه در سکوت فرو می رفت .وقتی که پدر خسته از کار بر می گشت و بعد از ناهار استراحت می کرد خواب او به منزله ساعاتی مقدس تلقی میشد که باید در سکوت ْآن را پاس می داشتی و گرنه سخت تنبیه میشدی.ما سه بچه بیقرار در اتاقها به مانند اشباح سرگردانی می گشتیم و از بی حوصلگی خمیازه کشان خود را به هر کاری سرگرم میکردیم تا آن زمان سپری شود.من از خواهر و برادرم کوچکتر بودم و دنباله روی آنان.هر سه در حیاط جمع می شدیم و تصور می کردیم که سه دزد دریایی هستیم که در جزیره ای متروک به دنبال گنج می گردند آنوقت آن دو روی تکه کاغذی چند نقشه می کشیدند و خانه و اتاقها و باغچه را به چند منطقه تقسیم میکردند و هر کس به جایی می رفت تا گنج را بیابد.بهترین قسمت بازی این بود که من مامور گشتن در زیر زمین می شدم .در آن زیر زمین نمور و خنک که مادر تمام وسایل به درد نخورش را انبار کرده بود همراه با سطل هایی که در آن مربا و ترشی نگه می داشت بهترین حسها در آن روزهای تابستان سپری می شد .گنج هر چیزی می توانست باشد مهم این بود که به درد ما سه نفر بخورد .من معمولا در جعبه قدیمی مادر جستجو می کردم که تکه های رنگارنگ پارچه و کامواهای رنگی و ....در آن بودند .آن روزها باغچه پر بود از دار و درخت و گل و گیاه .نصف باغچه را برگها و ساقه های مو پوشانده بود که در تابستان سرشار بودند از انگورهای به بار نشسته .زیر این برگها پناهگاه خوبی بود برای پنهان شدن که برادر و خواهرم از آن استفاده می کردند.یادم هست که آنها همیشه مرا از آنجا می ترساندند و با این عنوان که در آنجا چیزهای عجیبی مرا خواهد ترساند مرا از رفتن به آنجا باز می داشتند و من که کودکی ترسو بودم همیشه در این فکر بودم که موجودی عجیب در انجا زندگی می کند.آنها در واقع با این کار انتقام محبتهای مادر به من را می گرفتند و با ترساندن من لذت می بردند.در پاییز که برگها می ریخت و درخت لخت و عور می شد و همه چیز آشکار می گشت می فهمیدم که دستم انداخته اند اما آن دو زیر بار نمی رفتند و ادعا می کردند که آن موجود عجیب در زیر زمین به خواب رفته است.و من آنقدر کوچک بودم که حرفشان را باور می کردم و همچنان از نزدیک شدن به آن قسمت از حیاط واهمه داشتم.

جالب اینکه من هنوز هم از ظهرهای گرم تابستان بدم می آید و همیشه بیقرار به دنبال آن گنجی هستم که روزی به دنبالش می گشتیم .هر چند آن گنج در درون ما بود در درون آن سه کودک شیطان که رویاهای بزرگ در سر داشتند و خواب پدر را آنقدر مقدس می دانستند که در سکوت به دنبال بازی خود بروند .