ساعت ٢:۳٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/٢٦ : توسط : نرگس

چه قدر خسته ام .تمام این هفته که شبها تنها بودم خوابم نمی برد.تمام شب گیج از خواب در دام کابوسهای شبانه اسیر بودم و هر چند مدت از خواب بیدار می شدم .تنها نزدیک صبح خوابم می برد که اندکی بعد با صدای زنگ ساعت بیدار می شدم تا آماده رفتن به سر کار شوم

انگار کسی با چیزی بر سرم کوبیده که تمام کابوسهای دنیا در سر من است. معلق میان دنیای خواب و بیداری با رویاهای دست و پنجه نرم می کنم که مرا آزار می دهند.دلم می خواست تنها یک شب بی رویا و کابوس به خواب بروم و هر قدر که دلم می خواهد بخوابم و این پریشانیهای شبانه تمام شوند.

...............................................

وقتهای تنهایی خیلی کارها می توانی انجام بدهی ،تمام روز را می توانی در تختت بمانی و به فکر کردن بگذرانی بدون اینکه مجبور به انجام کاری باشی.

می توانی تمام کتابهایت را دورتا دورت پخش کنی و اصلا به خودت زحمت جمع کردنشان را ندهی و هر کدام را که می خواهی به آسانی در دسترست باشند.می توانی از صبح تا شب هر چه قدر که دلت می خواهد ظرف کثیف کنی و همه را توی آشپزخانه رها کنی و به خودت هم زحمت شستنشان را ندهی.

صدای تلویزیون را تا به آخر بلند کنی و هر چه قدر دلت می خواهد سرو صدا کنی و نگران هیچ همسایه ای هم نباشی.می توانی خودت را بزنی به آن راه و اصلا همه فکرهای بد را فراموش کنی و در همان لحظه وسط آن هم ریخت و پاش دوست داشتنی فکر کنی که آه من چه بسیار خوشبختم !