ساعت ٥:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/۱۱ : توسط : نرگس

ساعتي بيشتر نيست كه آمده ام.

زودتر از روزهاي ديگر.

هميشه چراغ اتاق نشيمن روشن بود.نشان اينكه او هست.منتظر من.چاي گذاشته است.غذا آماده است تا اگر من آن غذاهاي آشغال شركت را نخورده ام ،گرسنه نمانم.با هر صدايي سر بلند مي كند تا ببيند كه من آمده ام يا نه.بي هيچ چشم داشتي.

اما امروز خانه تاريك بود و سرد.آشپزخانه سرد و ساكت.

مادر رفته است جايي .شايد سرزدن به آشنايي و الان خانه بي او خالي است.

مادر،كه در تمام شب شايد چند كلمه بيشتر با هم حرف نمي زنيم .اما وجودش امنيت است و آرامش.

هميشه باشي مادرم.

****

روزهاي پر تنشي را در سر كار گذراندم.هفته سختي بود و به هر حال تمام شد.فكر كن چه لذتي دارد در خانه ماندن و تمام صبح را در لذت خوابيدن طي كردن و گذراندن تمام روز آن طور كه مي خواهي.

نمكي خواستم كه محدوديتي را بر خود تحميل كنم .نميخواستم كه خود را در چارچوب بايد ها  و نبايدها اسير سازم كه عمري براي رهايي جنگيده ام واكنون ديگر طي كردن بقيه راه به انتخاب من نيست .ديگر بايد تا پايان راه بروم.تاوانش را هم مي دهم.

مي خواهم كه هماني باشم كه مي خواهم.

****

تمام روز هوا سرد سرد بود.

گلم خشك شد.بعد از يك روز تعطيل كه به سر كار رفتم  گل خشك شده بود.

نمي دانم كه آيا تقصير من بود يا نه.اما انگار او هم مي توانست احساس كند كه نمي تواند ادامه دهد.مي دانستم كه نفسش مي گيرد.مي دانستم كه حالش بد است و هيچ كاري نكردم.

حالا يك گلدان خالي روي ميزم جا مانده.گلداني كه شايد منتظر آن ديگري است .آن ديگري كه من دوباره با خودخواهي  تمام در گلدان بكارم و شاهد زجر كشيدنش باشم.

****

تمام روزها منتظرم.انتظاري سخت براي تو.تا بيايي چه اندازه روز و ساعت بايد بگذرد.

مي ترسم كه آن روز كه ميابمت ديگر نجويمت كه اكنون مي جويم و نمي يابمت.

مي ترسم كه تمام احساسم در كشاكش اين روزها ،غم نان و غم زندگي رنگ ببازد.

و به قول نادر ابراهيمي

"هرگز نيامدن از آني دير آمدن بهتر است

ايكاش هر گز نيامده بودي."