ساعت ٢:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۱/۳٠ : توسط : نرگس

مادر دستهایش را باز و بسته می کند و با حرارت برای دخترش حرف می زند و از خوشبختی می گوید.خوشبختی از دید مادر خانه ای بزرگ است با اتاقهای تو در تو که وقتی مهمان می آید لازم نباشد بچه ها و خودت تو حیاط بخوابی.زخوشبختی یعنی اینکه لازم نباشد لباسها را با دستت از صبح تا شب چنگ بزنی و تمام صبح تا شب تو آشپزخانه با برنج و روغن نداشته آشپزی کنی و همیشه چند تا بچه ازت آویزان باشند و تو تمام روز سر درد داشته باشی و......مادر تند تند حرف می زند و خوشحال از ازدواج دخترش با مردی که او را خوشبخت خواهد کرد.دخترش به آرامی اشک می ریزد و در فکر آن دیگری است که باید قربانی شود و عشق در پشت درهای خانه ای که اتاقهای تو درتو دارد و ماشین لباسشویی و ماشین ظرفشویی و بچه هایی که به مهد کودک خواهند رفت و آشپزخانه ای پر از برنج و روغن و مردی که از بقال سر کوچه هم غریبه تر است می میرد.