"ای سرطان شریف عزلت سطح من ارزانی تو باد."
ساعت ۱٠:٤٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱ : توسط : نرگس

.

 

امروز اول اردیبهشت و سالگرد درگذشت  سهراب و روز سعدی است. سهراب برای من یادآور خاطرات لذت بخش است.اولین شعر او را در 10 سالگی در ابتدای کتابی دیدم به نام آخر اسفالت.از داستان کتاب چیزی به یاد ندارم اما شعر سهراب را به خوبی به یاد می آورم .از برادرم خواستم که کتابهایی که از این شاعر دارد برای خواندن به من بدهد و از این دوره بود که من با سهراب آشنا شدم .چند سال بعد نقاشیهایش را دیدم و نوشته های زیادی راجع به او خواندم .سهراب برای من همیشه نمادی است از یک صداقت بکر و دست نخورده به مانند کویر ، در نقاشیهایش تنها خطوطی ساده حرف می زنند و از اعماق ذهن و روح شاعر به صدا در می آیند.شعرهای او انگار از زمانی سخن می گویند که همه در بطن مادر بودیم و در دنیایی از شگفتی غوطه ور.حس عجیبی که به قول خودش یک مرغ مهاجر دارد.آشتی او با طبیعت به صورت شگرفی انسان را تحت تاثیر می گذارد.لذتی که مثل گاز زدن یک سیب در یک عصر تابستانی همیشگی است.

خیلی دلم می خواست دوباره به آن روزهای کودکی بر گردم و دوباره آن روشنی بی چون و چرا را تجربه کنم .آن لحظه که به دنیا می آییم و همه چیز در اطرافمان در گستره ای از نور و پاکی رها شده و من همیشه احساس می کنم که شعرهای سهراب این حس را به من می دهند.روحش شاد.

..................................................

هر روز صبح که در سرویس می نشینم به انتظار آن لحظه ای هستم که از میان کوهها می گذریم و خط ساحل در پیش رویم خود را نشان می دهد.آن بیکران آبی در سکوت صبح در داخل سرویس که همه خوابند حس خوبی به من می دهد.در آن وقت صبح دریا چون مادری مهربان آرام و ابدی است و موجهای شیطان و بازیگوش را در آغوش خود به ساحل می فرستد.موجها چون کودکانی بیقرار در هاله ای از سفیدی دوباره به آغوش مادر بر می گردند در این وقت صبح دریای مادر هیچ شباهتی ندارد به آن قهر بی پایانی که در خود می پروراند و در انتظار قربانیان خویش است.آنگاه که در قصد انتقام است و دیگر هیچ آرامشی در وجودش نیست.آنوقت که پدرها دیگر هیچ گاه به خانه بر نمی گردند و کودکان دیگر در دفترچه های مشقشان تند تند نمی نویسند :بابا آب داد،بابا نان داد.بابا دیگر آب است و قطره و دریا .بابا ابدی شده ،بیکران و جاودانه ،بابا ماهی شده ،موج شده ،صدف شده ،بابا دیگر دریاست.

..................................................

کتابی خواندم از کریسیان بوبن به نام "زن آینده "داستان رشد و بالندگی دختری کوچک با نثری اعجاب برانگیز و تاثیر گذار.دیروز موقع برگشتن در سرویس کتاب را تمام کردم و همچنان بهت زده در سرجای خویش باقی ماندم .آن چنان احساست دختر عمیق و واقعی بودند که انگار او در همه ما هر روز زنده میشد و جاودانه .او به راستی تمام حسهای عمیق را در وجود یک زن را عریان کرده در جسم یک انسان ،یک روح ،یک ابدیت .

قسمتهایی از کتاب را برایتان می نویسم و واقعا سپاسگزار کسی هستم که کتاب را به من به امانت داد

."نادر اشخاصی قادرند عاشق شوند زیرا نادر اشخاصی قادرند همه چیز را از دست بدهند.برای رسیدن به دوردستها باید از نزدیکیها گذشت.اما رسیدن به نزدیکیها به سهولت میسر نیست."

ایکاش میشد تمام کتاب را برایتان می نوشتم اما خودتان بخوانید و از طعم واژه ها در زیر زبانتان لذت ببرید .مثل خوردن یک خرمالوی که طعم گس آن تا مدتها زیر زبانتان می ماند و هی دوست دارید آن را مزه مزه کنید.