ساعت ۱:٤٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱۳ : توسط : نرگس

.........................................................................................................................................."آنکه "آنکه می گوید دوستت دارم

خنیاگر غمگینی است که

آوازش را از دست داده است.

عشق را ای کاش زبان سخن بود

هزار کاکلی شاد در چشمان توست

هزار قناری خاموش در گلوی من

عشق را ای کاش زبان سخن بود...."

احمد شاملو.

...................................................................

چند روز یش فیلم جالبی دیدم به نام فردا.محصول مشترکی از ایران و ژاپن با کارگردانی یک ژا پنی که اسمش یادم نیست.اولش که فیلم را از کتابخانه شهرک گرفتم به خاطر اسمش بود اما بعد که دیدمش واقعا جالب بود.داستان درباره مرد جوان ژاپنی است که به دنبال پیدا کردن یک کارگر ایرانی برای ادای دین و پرداخت حقی که به ناحق به مرد ایرانی داده نشده به ایران می آید.مرد ایرانی مدتی در کارگاهی کار می کرده که متعلق به مردی است که دختری ناشنوا دارد.دختر بعد از مرگ پدر و ورشکستگی کارگاه از مرد جوان می خواهد که این قرض را به مرد ایرانی بپردازد تا روح پدرش آرام گیرد.

مرد به ایران می آید و در کاشان به دنبال کارگر ایرانی می گردد اما به او می گویند که او به بیرجند رفته است.او در ادامه با راننده کامیونی آشنا میشود به نام عثمان که به بیرجند می رود .مردی پیر اما اهل دل و عرفان و موسیقی  با دستاری سفید بر سر وقلبی به وسعت کویر.آنچه در فیلم جالب است تصویر جدیدی است از ایران که حتی برای ما ایرانیان هم تازه است.شاید بیشتر فیلم در دل کویر و جاده های آن می گذرد و مردم ساده ای که صافند و به اندازه کویر سختند و مقاوم .عثمان در صحنه ای از فیلم در وسط بیابان به نماز می ایستد و آنسوتر مرد ژاپنی نقشی از صورت دختر را بر خاک کویر می کشد .نقشی که تا چند لحظه بعد در آغوش باد جان می سپارد و از بین می رود. در صحنه ای دیگر مرد در یک عزاداری ایرانی به یاد مراسم عزاداری در ژاپن می افتد و به سبک خویش به ادای احترام می پردازد نسبت به کسی که نمی شناسدش.شخصیت عثمان به خوبی پرداخته شده است راننده ای که رسم جوانمردی می داند و برای مدرسه های کوچک در حال ساخت نیمکتهای چوبی می برد.او و مرد ژاپنی در ماشین نشسته اند و هر کس حرف خودش را می زند و هیچ یک زبان آن دیگری را نمی داند اما در انتها تنها یک زبان است که در بینشان می ماند و آن هم زبان دل است و عشق.عثمان به کویر دلبسته است و مردمانشان به بچه های کوچک که باید به مدرسه بروند به کوه و دشت و خاک ،"خاک پذیرنده که اشارتی است به آرامش"،او در جایی از فیلم سه تار می زند و آوازی غریب می خواند ،آوازی از انتهای وجود ،انگار از زبان هر تکه سنگ ،از زبان خاک ،کوه،و هر آنچه در اطرافش هست به صدا در می آید و مناجات می کند.

در فیلم نه اثری از تظاهر است و نه دو رویی آدمهای فیلم همه واقعیند و نقشهایشان مال خودشان هست مال هر روزشان .عثمان چه در فیلم چه در واقعیت راننده است و خودش و این را هر اهل دلی که فیلم را ببیند می فهمد.

همه چیز در فیلم از عشق می گویند عشقی غریب و پنهان که در همه جا پنهان است در خانه های روستایی در بیابان در دل کویر در نگاه آن دخترک کوچک ناشنوای روستایی که مرد ژاپنی صورتش را برایش نقاشی می کند،در پشت نیمکتهای چوبی که عثمان برای مدرسه می برد در همه جا و در پایان این عشق ،این شور بی پایان ،در وجود مرد هم راه می یابد و او با چشمانی بینا به خانه بر می گردد.

..........................................................................

وقتی بچه بودیم مادر همیشه می گفت دختر باید اینطور باشد دختر باید آن طور باشد می گفت باید همیشه سرتان را بیندازید پایین و مستقیم بروید مدرسه و مستقیم بیایید خانه .هر نوع کنجکاوی از دنیای بیرون برایمان به مانند گناهی بود بزرگ که ممکن بود به ما آسیب برساند.یک روز در این مستقیم رفتنها و آمدنها کم مانده بود سرم بخورد به یک تیر چراغ برق ! و یکبار هم محکم خوردم به یک خانم پیر.آنوقت بود که فهمیدم که نمی شود اینجوری زندگی کرد وقتی هیاهوی خیابان تو را می خواند و شهر در زیر خورشید بهاری می درخشد من چطور می توانستم از رفتن به درون آن زندگی که در شهر فریاد می کشید خودداری کنم .دورتر از خانه ما کتابخانه بزرگی که متعلق به کانون و پرورش فکری کودکان قرار داشت .یک روز هر طور شده مامان را راضی کردم که به آنجا بروم البته تنهایی مامان هم به شرط  و شروطی راضی شد.از اینجا بود که یکی از بزرگترین لذتهای من آغاز شد رفتن به کتابخانه .آنجا تازه فهمیدم که خیلی از کتابهای بزرگترها هم جز کتابها است و هنوز کسی آنها را جدا نکرده کتابهای بسیار معروفی که من با ولع می بلعیدمشان و بعضی از آن نسخه ها را هنوز بعد از این همه سال دیگر جایی پیدا نکردم .نمی دانم آن کتابها چگونه از آنجا سر در آورده بودند اما برای من یک دختر کوچک در شهرستانی کوچک اتفاقی بود بس مهیج .ناگهان دنیایی دیگری برایم باز شد .دیگر برادرهایم نبودند که کتابها را گلچین کنند و بدهند دستم دیگر این کتابها داستانهای کیهان بچه ها هم نبودند همه دنیاهای بودند از زندگی واقعی از فقر از عشق از مرگ و زندگی و تولد.آنگاه دنیا در من رشد کرد و رشد کرد و من در خود بالیدم و بزرگ و بزرگ شدم .هیاهوی زندگی مرا در خود بلعید فهمیدم سرم باید به سنگ بخورد و خودم بار زندگی را تجربه کنم .گاهی اوقات فکر می کنم اگر دختر کوچولویی که هنوز ندارم یک روز بیاید و بگوید مامان می خواهم بروم دنیا را بشناسم چه خواهم گفت .دلم می خواهد به تو بگویم برو عزیز دلم برو و در هیاهوی زندگی گم شو برو و همه چیز را با چشمانی باز ببین هوا را ببلع و نفس بکش من همیشه اینجا هستم تا هر وقت خسته شدی به آغوشم برگردی.اما احساس می کنم که اینگونه نخواهد شد من مادری خواهم شد که همیشه نگران اوست به او خواهم گفت آه قلب من از اینکه سر تو سنگ بخورد فرو می ریزد بگذار من به جای تو این بار را به دوش بکشم اورا تا به آخر دنیا به خوذم خواهم آویخت و روح او را در حصار این اما و اگرها زندانی خواهم کرد مبادا بخراشد اندکی احساسش.و او در حصار این امنیت دروغین نفس خواهد کشید و دنیا در اطراف حصار شیشه ای او بزرگتر و بزرگتر خواهد شد و زمانی که من بمیرم دختر کوچولوی من خواهد گفت حالا که مادر نیست چه کار کنم .؟

ایکاش اینطوری نبود داستان مادر شدن .اما تراژدی بزرگی است که فقط زنان می فهمند قلبت چیزی می گوید و ذهنت چیزی دیگر و هیچ دردی بالاتر از این نیست .بالاتر از مادر بودن.

.........................................................