ساعت ۸:٥٩ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٥ : توسط : نرگس

دکمه را که فشار می دهم صدایی ملکوتی در گوشم می پیچید.هزاران هزار نت در فضا جاری می شوند .به ناگاه تلهای خاک روبرویم به تپه های سبز ی تبدیل می شوند.کوههای خاکستری رنگ در دوردست جان می گیرند و در غباری از مه فرو می روند .آسمان تیره و غبار گرفته روشن می شود و رنگی نو می گیرد و آن زمینهای بایر و خشک در امتداد افق به دشتهایی طولانی تبدیل می شوند با درختچه های کوچک و بزرگ و درختهای چنار سر به فلک کشیده و کاجهای همیشه سبز.و خاک ،خاک تشنه به ناگاه جان می گیرد از لطف آسمان در حق خویش .همه چیز در هاله ای از روشنی و نور در هم پیچیده می شوند و من لحظاتی چند را در عظمت این نوای جان بخش زندگی می کنم .موسیقی پایان می گیرد در پیش رویم همه چیز دوباره آنچه که هست می شود.زمینهای خشک و بی آب و علف، کوههای خاکستری و زمین قهوه ای.اما افسوسی نیست چرا که من لحظه ای را با عظمت زیسته ام و این تا انتها کافی است مرا.

.....................................................

سالهاس که "آ" ی داستان ما از "ب" بی خبر است .او می تواند به وضوح آن آخرین دیدار را به یاد بیاورد در آن روز گرم بهاری و صدای "ب"را که بیشتر به یک نجوا شبیه بود که می گفت شاید دیگر هیچ گاه همدیگر را نبینیم .بدرود عشق من و صدای خودش را که لرزان و بغض کرده پاسخ می داد:دنیا خیلی بزرگ است حنما همدیگر را پیدا می کنیم .

اما حالا سالهاست که می گذرد و "ب" به افسانه ها پیوسته است."آ" حتی گاهی اوقات در وجود ب هم شک می کند اما عشق انکار پذیر نیست .ابدی است .عشق را با فاصله ها کاری نیست در می نورد و فراتر از مرزها و محدودیتها راه خویش را می یابد.

عشق "آ" به "ب" تلخ است و دشوار ودر عین حال نجات دهنده و عظیم و یا شکوه.

او می تواند هنوز هم بعد از همه این سالها روی تختش دراز بکشد و در تمام لحظات سخت زندگی به آن روزها بیندیشد و از به یاد آوردن تمام آن لحظات ،حتی لحظاتی عادی و کسالت بار ،مزه عشق را بعد از همه این سالها در دهانش احساس کند."آ" دیگر شاید عاشق "ب" نباشداما او به چیزی عمیق تر و ژرفتر دست یافته است به روح عشق .عشقی که همه چیز است برایش و به زندگی او روشنی می بخشد .عشقی که او را جدا می کند از خاک و دنیای اطرافش و او را ژرف می سازد.او در هیاهوی هر روز زندگی آرام در سکوت خویش در دنیایی بی نهایت با شکوه زندگی می کند.خورشید صبح ها برای او بالا می آید .آسمان برای او روشن می شود .گنجشکها برای او آواز می خوانند و باد برای او می وزد .همه چیز برای "آ" روشن است و نورانی و عشق در پایان چه تلخ و دشوار،چه ساده و چه با عظمت ،برای او همه چیز است و همه چیز حالا "ب" می خواهد هر جای این دنیای بزرگ باشد چه به "آ"ی داستان ما فکر کند چه فکر نکند چه اهمیتی دارد.