ساعت ۸:٥٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٢/۱٩ : توسط : نرگس

می نشیند دور هم کیلومترها دور از من .قهر و آشتی  و دردل و بگو ومگو و این ور آن ور رفتن.....از من گله مندند شاید برای اینکه از آنها دورم شاید از اینکه نیستم تا بار غمها و گلایه ها و دردلهای روزانه شان را به دوش بکشم.احساس می کنند من اینجا آنها را از یاد خواهم برد احساس می کنند که من بیش از آنکه به فکر آنها باشم در زندگی خودم غرق شده ام در پناه خوشبختی خویش.

نمی دانند که از لحظه ای که از خواب بیدار میشوم تا لحظه ای که به خواب می روم و حتی در رویاهای شبانه مدام در فکر و ذهن من حضور دارند.آیا حالشان خوب است؟نکند مریض شده اند؟مادر الان این وقت روز چه می کند ؟نکند از تنهایی دلش بگیرد و قلبش به درد بیاید .درد پاهایش خوب شده؟تند تند زنگ می زنم و همیشه پشت آن روزنه شاد و خندانم .اکنون من مادرم و او کودک من .اکنون جایمان عوض شده من از اندوه آنها تاب نمی آورم اما چقدر دلم می خواست پشت تلفن اشک بریزم و بگویم که چه اندازه دلم برایشان تنگ شده برای آنها که در آن اتاق رو به حیاط می نشیند و شبها به اخبار ساعت نه گوش می دهند و چای می خورند و از ما حرف می زنند و اگر یک روز دیرتر زنگ بزنیم فکر می کنند حتما بلایی بر سرمان آمده .چه قدر دلم می خواست به آنها بگویم که .....اما هیچ نمی گویم تمام حرفهایم را در دلم نگه می دارم و به همان کلمات هر روز اکتفا می کنم حالمان خوب است  اینجا هوا گرم است و....

چه قدر دلم می خواست  بگویم .....

............................................................................................................

برادرم از سفری برایم یک عروسک بزرگ آورد.یک عروسک با سری بزرگ و لبهایی قرمز و لپهای گلی که مدام لبخند احمقانه ای بر صورت داشت .از وقتی دیدمش از او خوشم نیامد اما یاد گرفته بودم که احساسات واقعی خودم را بر زبان نیاورم اگر باعث رنجش عزیزی می شود.وانمود کردم که دوستش دارم و سپاسگزار بودم .اما دوستش نداشتم یواشکی توی کمد قایمش کردم و دوباره با همان عروسکهای پارچه ای که خواهرم برایم درست می کرد و داخلش را از کرکهای قالی پر می کرد بازی می کردم .عروسکهای که صورتهایی با پارچه سفید داشتند و بی نقش . خالق چهره آنها من بودم می توانستم لبخند را روی صورتشان بکشم یا هر حالتی دیگر.می توانستم به آنها حالتهایی انسانی ببخشم و از اینکه خرابشان کنم ترسی به دل راه ندهم .اما عروسک توی کمد بزرگ بود و نباید خراب میشد و همیشه حتی در لحظاتی که سایه اندوه خانه را فرا می گرفت آن لبخند مسخره را بر صورت داشت. از او متنفر میشدم احساس می کردم با من همدردی نمی کند و کم کم به بهانه اینکه خراب نشود و کثیف در داخل کمد زندانیش کردم .مادر هنوز هم آن عروسک را نگه داشته به یادگار .عروسکی با دهانی قرمز و لپهای گلی و لبخندی بر اب .عروسکی که همیشه می خندد حتی با وجود اینکه من اصلا دوستش نداشتم .