ساعت ٥:۱۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/۱٧ : توسط : نرگس

شنبه 14 آذر

"هواي حوصله ابري ست زيبا"

******

تعطيلات ديگه تمام شد.

فردا صبح زود بايد بروم سركار.

اين سه روز خيلي لذت بخش بود.از آن روزهايي كه احساس مي كني كه دوباره به زندگي برگشته اي.از آن روزهايي كه در خانه مي ماني و هر كاري كه مي خواهي انجام مي دهي.

نه غم كار است و نه غم ديگران.نه رئيسي هست نه كارمندي و خودتي و خودت و نه نقشي و نه بازيگري.نه تظاهري و نه كلاسي و نه .....تويي با تمام آنچه كه واقعا هستي با تمام دردهايي كه هميشه در خانه هست و نمي خواهد آنها را از چشم كسي پنهان كني تا مبادا آن ديگري بفهمد كه اينجا در خانه همه با هم همدردند و هيچ چيز براي پنهان كردن نيست.

فردا بايد دوباره بشوم يك نرگس ديگر.يك نرگس قوي براي تاب آوردن يك روز ديگر.يك نرگس با ماسك بي تفاوتي.يك نرگس خوشبخت.

******

چه قدر سخته كه هميشه مجبوري غم آن ديگري را بخوري و كاري از دستت برنيايد.

چه قدر سخته كه اندوه او را مي بينم كه زير بار عشق هر روز جلوي چشمان من دارد خرد مي شود و بايد نقش آدمهاي خوشبخت را بازي كند كه دردمند بودن خود گناه بزرگي است.

چه قدر سخته كه هر روز اشك ميريزد و من تنها مي توانم دلداريش بدهم و هيچ نتوانم .

چه قدر سخته كه اندوه كودكي را ميبينم كه پدرش او و مادرش را از خود مي راند و آن دو بي پناه و تنها به كسي ديگر پناه مي آورند و سكوت مي كنند و در خود مي ريزنند.

مي توانم در چشمان آن كودك آن خشم را ببينم .آن تنفر كه روزي در دستهايش ،در تمام وجودش متبلور خواهد شد.

چه قدر سخت كه پدري تنها به خاطر آبروي خود(چه قدر از اين واژه بيزارم )دخترش را مجبور مي كند دوباره به جايي برگرد كه او را از خود رانده.به جايي كه خانه مي نامندش و براي او از زندان بدتر است.

اينجا در اين سرزمين ،هيچ قانوني نيست تنها قانون ،سنت است .سنتهاي پوچ و مسخره.

خدا هم از اين سرزمين روي برمي گرداند.

خدايا چه بايد كرد.زير بار اين همه درد چه بايد كرد.

از من مي خواهند كه سخت نگيرم .از زندگيم لذت ببرم.آخر چگونه؟

چگونه با ديدن تمام اين اشكهايي كه هر روز ميبينم.چگونه

ميان بيگانگي اين همه خطوط،اين همه چهره،اين همه دست چه بايد كرد.

********

در وبلاگي خواندم كه دختري گفته بود احساس مي كند كه بيگانه اي است كه از سياره اي ديگر آمده است.

امروز من و هوما(دوست دوران دبيرستانم) هم به اين نتيجه  رسيديم كه واقعا ما هم داريم به آن بيگانگان تبديل مي شويم.به بيگانگاني كه در اين سرزمين غريب غريبند و غريب.

*******

يك روز از اينجا خواهم رفت.فقط به اميد آن روز تاب مياورم.

از اينجا كه بوي كهنگي ميدهد و بوي تلخ تعصب.

از اين سرزمين نفرين شده كه خنديدن ،دوست داشتن ،انسان بودن گناه بزرگي است.

مي روم و در غبار خاطرات دور گم مي شوم.

باور كن.

دلم برايت تنگ خواهد شد.