ساعت ۱٠:۳٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۳ : توسط : نرگس

همیشه آنجا هستند .پشت این پنچره ها انگار هر وقت که این پرده قرمز خوشرنگ سرویس را کنار بزنم می توانم آنها را ببینم که با سرهای کج کرده و بدنهای لاغر و استخوانی در کنار خیابان ایستاده اند و در چشمهایشان انتظاری عظیم موج می زند.انگار از روز اول تولدشان در کنار همان خیابان به دنیا آمده اند ،انگار کسی آنها را به پیاده روها چسبانده است .تمام روز در آنجا ایستاده اند تا دستی بیاید و یاریشان دهد و کاری به آنها بسپارد.ایکاش هیچوقت این پرده را کنار نمی زدم و نمی دیدمشان که آنجا هستند و دیگر انکار ناپذیرند انگار از پشت تمام پنجره های تمام خانه های دنیا که نگاه کنم باز آنها را خواهم دید که در تمام رویاها و کابوسهایم مصرانه حضور دارند و در انتظار و تمنای کاری هر چند کوچک تمام روز در انتهای یک خیابان کوچک چون اشباحی سرگردان درگذرند. کابوسها در راهند کابوسهای مردان کوچک اندامی که شبها دست خالی به خانه می روند و تمام زندگیشان در یک خیلبان می گذرد خیابانی به درازای تولد و مرگ.....

..............................................

به خانه رفتن و تمام اندوها و دردهای یک روز را پشت سر گذاردن و در خنکای خانه در سایه روشن یک عصر گرم بهاری وقتی تمام خانه در سکوت وخاموشی فرو رفته در خود غرق شدن و به آرامش رسیدن .انگار تمام دردهای آدمی به پایان می رسد و دیگر لازم نیست به هیچ چیز بیاندیشی . در تنهایی ناب خانه خویش فرو می روی و با خود می گویی تا فردا راه بسیار است فردا دوباره به همه چیز خواهم اندیشید اکنون وقت فراموشیست.

...................................................................