ساعت ٩:۱٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٤ : توسط : نرگس

به دنیا می آییم بی آنکه بخواهیم چون بذرهایی که بر زمین ریخته می شوند در جایی چشم باز می کنیم .کودکیمان در رنجهای عظیم می گذرد کودکیم اما کودکی نداریم بزرگ می شویم به هرچیزی چنگ می زنیم تا بالا برویم عاشق می شویم اما عشق به مانند خورشید کمرنگ یک عصر زمستانی در انتها محو می شود و ما می مانییم با یک دنیا خاطره، تمام زندگی را سگ دو می زنیم ازدواج می کنیم بچه دار می شویم و برای آینده آنها تلاش می کنیم تلاش می کنیم تا حسابهای بانکیشان را پر کنیم از ترس اینکه مبادا در نبود ما دچار مشکل شوند تمام زندگیمان را برای کودکی کردن آنها می گذاریم چرا که خود هنوز عقده های کودکیمان را داریم  پیر می شویم و در نهایت می میریم .دنیاهای دیگر در چند قدمی ماست و ما هیچ لذتی نبرده ایم از زیستنمان نه دیوار چین را دیده ایم و نه اهرام مصر را و نه تمدنهای یونان و .... دنیاهای پر هیجان و لذتهای ناب دیگری هم بوده که نچشیده ایم و ...همه زندگیمان در چرخه ای طی شده است که بیهوده می نماید در بدست آوردن نان . آیا لیاقت ما این بوده ؟ چرا آن بذر ،آن بذر اولیه در جایی دیگر به بار ننشست؟ نمی دانم

.....................................