ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٤ : توسط : نرگس

یک حس تلخ در وجودت هست اصلا همه جا هست تو این هوای گرم در این تابش بی امان خورشید در تمام  لحظه هایی که می گذرند ...چیزی که روی سینه ات سنگینی می کنه  نمی ذاره نفس بکشی حسی که تو را از درون می خوره دلت می خواد تفش کنی حتی بالا بیاری اما نمی تونه اون حس تو وجودت لانه کرده جا خوش کرده و داره جولان می ده و تو را اسیر خودش می کنه به هر کاری دست می زنی تا فراموشش کنی اما نمیشه در روح تو هست تو دستات هست مزه اش تو دهانت تو قلبت تو خودت اصلا خودتی دقیقا همون حسی و دیگه از دست هیچ کس کاری ساخته نیست .

وقتی بچه بودی مامان همیشه می گفت هرکی باید از عهده خودش بربیاد تو مدرسه مشکل داشتی اما به کسی نمی گفتی و خودت سعی می کردی یه طوری حلش کنی بعدها که بزرگ شدی دیگه مدرسه نبود که بشه یه طوری حلش کرد همه چیز بزرگتر و دردناکتر شده بود اما باید همه رو به دوش می کشیدی چیزی بود که در تو بالیده بود و رشد کرده بود همه چیز به عهده خود تو ست.

گاهی اوقات چه قدر خسته میشی از این بارها حتی اگه به زمین گذاشته باشی انگار جاشون هنوز درد می کنه انگار هر لحظه منتظری یه بار دیگه هستی انگار رسالت تو در این بوده و هست چه رسالت غم انگیزی که همیشه تنها باشی.