ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۳/٦ : توسط : نرگس

 

خواب می بیند تکه سنگ

که می دود در دشت سبزی

لبخند زنان

می پرد از خواب

جوانه ای سبز

روییده در دستانش

 

 ...........................

 

مجنون صدایم کنید از این پس

شاید باز گردد لیلی من نیز

............................

 

مردی که از سر خیابان می آید

شبحی است از عشق من

صبح ها ناپدید میشود

و شبها زنده

به خانه می آید وتنها صدای کلیدهایش

می مانند در گوشم

مردی که در خانه مرده است.

……………………….

هربارکه می اید از سر کوچه

و جنسهای دست دوم می خرد

خاطراتم را بار می زنم

بر گاریش

ارزان می فروشم

تا سبک شوم

………………

زنبیل سبزی در دست

و هزاران فکر در سر

از خیابان که می گذرد

انگار همه می دانند

زن سر به هوایی است که

شعرهایش را

در آشپز خانه می نویسد .

……………………

یک شب باد برایم اورد تورا

مثل همین قاصدکی که در مشتم است.

در نیمه های شب

در پشت پتجره ای که می نشینم به انتظار خیالت

در پوستم لغزیدی و

من از آن تو شدم