ساعت ٥:۱٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/۱٧ : توسط : نرگس

اشك رازي است

لبخند رازي ست

عشق رازي ست

اشك آن شب لبخند عشقم بود.....احمد شاملو

*****

اين چند روزه كه سايت به راه نبود انگار من هم ديگه حوصله نوشتن نداشتم شايد از اينكه ديگه خواننده اي براي نوشته هايم نداشتم ناراحت بودم.

*****

ديگه از هيچ چيز نمي ترسم .نه از تاريكي و سرما و نه ازتنهايي.

باورت مي شود.

ديگر نمي خواهم نگران هيچ چيز باشم.مي خواهم قوي باشم در هر شرايطي.

نبايد از رفتن تو نيز بهراسم.

بايد باور كنم كه پشت هر شيب راهي اتفاقي تازه در راه است و هيچ چيز به طور صددرصد تضمين شده نيست.من تا انتها خواهم رفت.مي دانم .

 

*****

يك شب خواب ديدم كه يك ماهي شده ام.

جالب بود روح من در بدن ماهي بود و مي توانستم هم احساس ماهي را داشته باشم هم از دور او راببينم.

يك ماهي قرمز قشنگ مثل ماهي عيد كه روي بدنش يك عالمه طرحهاي رنگي داشت.

مي توانستم به راحتي احساس كنم كه در آب شناورم.حتي نفس كشيدن و بالا رفتن قلپهاي آب را احساس مي كردم.توي آب به سبكبالي يك پروانه بالا مي رفتم و نمي داني آن قدر احساسم خوب بود كه دلم نمي خواست به دنياي واقعي برگردم.اما افسوس كه ساعت زنگ زد و من فهميدم كه وقت بيدار شدن است.

 

*******