ساعت ٢:٠٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱۳ : توسط : نرگس

در عریانی این دشت هیچ یاسی نمی روید

و هیچ پرنده ای نمی خواند

بوته خاری که به دنیا می آید و

حشره ای که به ژزفای خاک می برد پناه

و سیلی گرم آفتاب بر پیشانی دشت

مرا صدا بزن

مرا با خود ببر

من از نسل کوهستانم

عریانی دشت بیمارم می کند

من فرزند نسیمم

و باد

مرا با خود ببر

ای باد سهمگین که می وزی اینگونه بی امان

بر دشتهای قلب من

مرا با خود ببر