ساعت ۱:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۱۸ : توسط : نرگس

می نشینم سر میز ناهار.دوربرم پر از هیاهوست از همه چیز حرف می زنند از آشپزی و سیاست و انتخابات و بچه و شوهر و سفر مالزی و وضع آب و هواو....من اما قادر نیستم دهانم را باز کنم و چیزی بگویم انگار در من سکوت مقدسی هست که ممکن است هر لحظه در هم بریزد.به مانند زنی آبستن می مانم که از چیزی سنگین شده و چیزی در وجودش غوطه ور است.در یک خلا معلقم تهی از هر صدایی .آنها به من لبخند می زنند و حالم را می پرسند و من لبخند می زنم اما به یاد نمی آورم که چه در جوابشان می گویم و بعد همه چیز در غباری از فراموشی و سکوتی گنگ ،گم می شود و من بر می گردم به این اتاق کوچک تا کارهایم را انجام بدهم و به خانه بروم و در سکوت آبی خانه در هم بپیچم .