در عزای تویی که نمی شناسمت
ساعت ۳:٤۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۳/۳۱ : توسط : نرگس

 

دیگر هیچ وقت راحت نخواهم خوابید.همواره در کابوسهایم دختری خواهد بود که بر سنگفرش خیابان می افتد و ناگهان از دهان و بینیش خون فواره می کند.دختری که پدرش در عزای او به سوگ می نشیند در بالای سرش و ملتمسانه داد می زند زنده بمان ..زنده بمان....تمام خیابان پر خون میشود.تمام اسمان ...تمام دنیا ...تمام زندگی من ...پر خون میشود در عزای او که نمی شناسمش اما از این به بعد همیشه با من خواهد بود .خاطره پدران و مادران و برادران و خواهرانم که نمی شناسمشان اما دوستشان دارم چون هموطن من هستند و هوایی را تنفس می کنند که متعلق به ماست به ما به ایران .اما در سنگفرش خیابان به خاک می افتند و دنیا از خون پر میشود.دیگر روی ارامش را نخواهم دید هیچگاه.