ساعت ٤:٥٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/۱٩ : توسط : نرگس

چهارشنبه.18 آذر

 

*هميشه بر آنيم

تا بردباري مان كنند

به سخنانمان گوش دهند و دم بر نياورند

بي پرواي آن كه:

ايشان نيز سخني دارند

واز ما ،خود

سهمي....

مسعود احمدي

 

*********

نمي دانم كه چرا از دوست داشتن مي هراسيم.

از لرزش احساس به روي سردي دل.

نمي دانم كه چرا گاهي اوقات لحظه اي سر بلند نمي كنيم تا چشمي را بنگريم كه در ما خيره شده است تا شايد پاسخي بگيرد از وراي اين حصارهاي بلند درون.از قواعدي كه براي خود نوشته ايم.

هر آدمي به مانند دژي است.در وراي تمام نقابها و نقشها.

گاه در پشت درهاي قلعه هايي مي مانيم.قلعه ها و دژهاي بلند درون .گاه به داخل راه پيدا مي كنيم.درون راهروها سرگردان مي مانيم.گاه خالي ،گاه سرد و گاه سرگرم كننده....

هر گامي كه بر مي داريم لحظه اي به آن ديگري نزديك مي شويم.

و گاه گيج و سرگردان مي مانيم و به سكوت دل مي سپريم.

و گاه.....

مي خواهم كه دوست بدارم.بي هيچ چشمداشتي.

 

*********

مدتهاي پيش احساس مي كردم كه بار گناهان قومي را به دوش مي كشم.

در هر قدمي كه بر مي داشتم چيزي آزارم مي داد.حسي تلخ .همان حسي كه به تو ندا مي دهد كه آن ديگري را آزار داده اي ،همان حسي كه تو را در خلوت خويش مجازات مي كند.چرا كه آن نبودي كه بايد مي بودي.چرا كه بر خلاف آن چيزي كه مي انديشيدي رفتار كرده اي.

يك شب خوابي ديدم بس عجيب.

خواب صحرايي عظيم.با مردماني بسيار كه تمامي بر روي شنهاي داغ دراز كشيده بودند.

سكوت عجيبي بود.چيزي كه آدم را مي ترساند.من هم بودم .ترسان و گيج.

بعد ناگهان هوا تيره و تار شد.آسمان پر شد از توده اي سياه و بعد يك عالمه سنگ از آسمان باريدن گرفت.درست مثل داستان ابرهه كه در تاريخ خوانده بودم كه در راه كعبه مجازات شد.

سنگهاي داغ از آسمان مي باريدند و بدنهاي خسته آدميان  را لمس مي كردند .

همه جا پر بود از صداي ناله .من ترسيده بودم آيا اين عذاب الهي بود.آيا خداي خوب ،خداي كه من اورا آنگونه دوست مي داشتم ناگهان به الهه اي سنگدل تبديل شده بود.

اما بعد اتفاقي عجيب افتاد .سنگها به من مي خوردند اما من احساس درد نمي كردم .هيچ حسي نداشتم ....از خواب پريدم .من بخشوده شده بودم.

 

********

امروز به يكي از همكارانم (كه وجودش نعمتي است در آن سراي نفرين شده )گفتم كه آيا خدا ما را به خاطر لغزشهاي كوچك انساني ،اشتباهات احمقانه ،بلاهتهاي انساني ،مجازات خواهد كرد.

آيا او فكر مي كند كه تمام آنچه كه ما را از كودكي از آن نهي كرده اند تا در مقابل خشم خدا را بر نينگيزيم دروغي بيش نبوده.

آيا خدا ما را به خاطر آنكه مفاهيم تازه اي را كشف مي كنيم و احساسات تازه را تجزبه مي كنيم  دوست نخواهد داشت.

و من هميشه اين جمله را به ياد مياورم كه

"اگر مي دانستند كه چه اندازه دوستشان دارم هر آينه از شوق جان مي سپردند."

آيا خدايي كه اينگونه ما را دوست دارد ما را اينگونه از خود خواهد راند.

مي خواهم كه در مورد همه آنچه كه تا امروز مي دانستم دوباره بينديشم.

 

********

" آيا دوباره از پله هاي كنجكاوي خويش بالا خواهم رفت تا به خداي خوب

كه در پشت بام خانه قدم ميزند سلام گويم."  فروغ

 

*******