ساعت ۸:٤۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٤/۱۸ : توسط : نرگس

دیگر نه باغهای لیمو

تنهایی ات را پر خواهند کرد

و نه آواز گنجشکها و نه طعم گیلاسها.

در خیابان آواز رفتن سر می دهند کودکان دیروز،

دختران سر به هوای چهل گیس و پسران بازیگوش کوچه های خاکی

می دمند بر نی لبکهای بلورین و میکوبند بر طبلهای سحرآمیز

شعبده بازان امروز.

عشق را،زندگی را،آینده رابه هیاهو چه ارزان می فروشند

در باارهای مکاره.

چمدانت را خالی کن

تنهاییت را آویزان کن از رخت آویزت خانه ات

رها کن دستهایت را از قلابهای فلزی دیوارهای اتاقت

در خیابان آواز رفتن سر می دهند

کودکان دیروز

عجله کن

منتظرت هستم.

***********

می ترسم مادر جان

برایم دوباره قصه بگو

از زیباترین دختران جهان که لیلی نام داشتند و از عاشقترین مردان که مجنون

الهه شب را بگو مرا پناه دهد در زیر پرده های سیاهی خویش

مویه میکند زنی بی امان هر شب

در تاریکی

کودکی در خواب گم کرده است توپهای سرگردان عصرهای تابستان اش را

مردی چاقو می زند آبروی پوشالی خویش را

.زنی بی امان مویه میکند هر شب.

می ترسم مادرجان

چیزی برایم بگو.

آن طرف شب ،صبح خونینی کمین کرده

خورشیدهای این سرزمین دیگر طلوع نمیکنند

چرا که در قلعه های اساطیری دور دست به خواب رفته اند.

زنی مویه میکند بی امان

مادر جان.