ساعت ۱:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٥/٤ : توسط : نرگس

ماجراى مرا پایانى نبود

در تمام اتاق‏ها

خیال‏هاى تو پرپرزنان مى‏رفتند و مى‏آمدند

و پرندگانى

بال‏هاى تو را مى‏چیدند و به خود مى‏بستند

                                 که فریبم دهند

موسى

در آتش تکه‏هاى عصایش مى‏سوخت

بع‏بع گوسفندانى گریان

در فراق شبان گمشده

               در اتاقم مى‏پیچید

و من

تکه تکه

فراموش مى‏شدم.

 

بوى پیرهنت چون برف بهارى تمام اتاق‏ها را سفید کرده بود

عقربه‏ها

مثل دو تیغه الماس

بر مچ دستم برق مى‏زدند

و زمین

به قطره اشک درشتى معلق مى‏مانست.

 

ماجراى مرا پایانى نبود

اگر عطر تو از صندلى برنمى‏خاست

دستم را نمى‏گرفت و

به خیابانم نمى‏برد.

شمس لنگرودی.۵٣ ترانه عاشقانه