ساعت ۱٠:۱٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/۱٩ : توسط : نرگس

"تمام لحظه هاي سعادت مي دانستند كه دستهاي تو ويران خواهد شد."

 

*******

نمي دانم هيچ آيا شده كه احساس كني به يك غارتنهايي نياز داري.به جايي كه از همه بگريزي و از همه دور باشي.دور باشي تا همه چيز را دوباره مرور كني.تمام احساسات ،تمام كارها.كنار بايستي و همه را دوباره بنگري.

آن لحظه هايي كه احساس مي كني كه ذخيره احساسيت به اتمام رسيده و اكنون دوباره همه احساسات را بايد باز سازي كني.

وقتي كه چند روز مي گذرد دوباره همه چيز از نو ساخته شده.بر مي گردي.گله مندي ديگران را با لبخند پاسخ مي گويي و هيچ كس نمي داند كه در اين چند روز بر تو چه گذشته.تو از نو شروع مي كني به دوست داشتن .تا فرصتي دوباره براي مروري ديگر.

 

******

گاهي اوقات انگار تنها با يك اتفاق ساده همه چيز عوض مي شود.

تنها يك لحظه تا همه چيز تبديل شود به يك لحظه سر نوشت ساز در زندگيت.

ديشب فيلمي مي ديدم به نام تكان دهنده. يك فيلم جنايي.

پسري در شب باراني مردي را در جاده سوار مي كند.مردي كه به نظر خسته مي آيد و در راه مانده.

همه چيز از يك اتفاق ساده شروع شد.پسر در راه رسيدن به كاليفرنياست و مسافري را سوار مي كند.مسافري كه به هيچ دليلي آدم مي كشد .كاري كه مي خواهد با پسر كند.پسر مي گريزد و داستان شروع مي شود.

مرد با بدجنسي تمام پسر را درگير داستان خود مي كند.شكنجه سخت كه بايد درگير مرگ آدمهايي باشي كه آن ديگري مي كشد .و از درگير بودن وناتواني او لذت مي برد.پسر مي گريزد اما مرد چون سايه اي همه جا دنبال اوست.مرد از پسر مي خواهد كه او را بكشد اما پسر نمي تواند.شايد روبرو شدن دو دنيا ،دنياي معصومانه يك نوجوان و دنياي سركش يك مرد.

در پايان پسر ياد مي گيرد كه چگونه انتقام تمام آن لحضات را بگيرد.مرد را مي كشد.

مرا به فكر انداخت.پسر در پاسخ كسي كه از او مي پرسيد چرا سوارش كردي تنها گفت:به نظر به كمك نياز داشت .خسته بود و خيس.

مرد به كمك نياز داشت .به كسي كه به زندگي او پايان دهد.

 

**********

امروز كسي به من گفت كه چرا فكر مي كنم كه آدم مفيدي نيستم.

آيا واقعا اينگونه فكر مي كني نرگس.نمي دانم .ناتوانيم در حل آنچه كه من آن را گره هاي كور مي نامم مرا عصبي مي كند.

گره هاي كوري كه هر روز شكل جديد تري مي گيرند و به شكل ترسهاي جديد و نگرانيهاي تازه خود را در ذهن من شكل مي دهند.

نگراني براي هر لحظه كه مي آبد.دلم مي خواهد رهايي يابم .از هر آنچه كه هست.براي يك لحظه هم كه شده به ارامشي برسم كه هميشه از خود دريغ كرده ام.

يادت باشد نرگس به قول سهراب

"سايبان آرامش ما،ماييم"

 

******

نبود بعضي آدمها در سركار خيلي مشهود است.

همان آدمهايي كه هر روز مي بينيشان.هر روز با هم سر و كله مي زنيد.

يك روز مي روي و مي بيني كه آن ديگري نيامده است.

تمام روز عدم حضورش را احساس مي كني.تمام ساعاتي كه در سر كاري احساس مي كني كه آن ديگري نيامده است.شايد هر روز كه مي ديديش هيچ احساسي نسبت به او نداشتي.حتي وجودش آزارت مي داد.اما يك روز مي بيني كه همان آدم برايت اهميت پيدا كرده.

و شگفتي تمام روابط انساني از همين جا شروع مي شود.

هر انساني به اندازه خودش مي تواند جايي در قلب تو داشته باشد.قلب تو براي همه دنيا جا دارد.براي همه آدمها.باور كن.مي تواني هر كه را كه مي خواهي حذف كني.آدمهاي جديد به ليستت اضافه كني و هر روز احساسي نو را تجربه كني.

مي تواني با خود خواهي كسي را بيازاري .مي تواني با خودخواهي كسي را انحصاري كني و يادت برود كه خود مانند ماهي لغزاني در آبهاي دنيايي و هيچ كس نمي توان تو را به انحصار خود در آورد.

مي تواني....و هزاران تجربه نو و احساس و جديد و لحظه هايي كه از پي هم مي گذرنند تا آن ديگري بيايد.

 

*******

تا تو بيايي چندين دفتر پر خواهد شد از يادت.

مرا آنگونه مي خواهي كه دوست مي داري و مرا ،آنچه كه واقعا هستم نمي بيني.

من اينم .نرگسي كه واقعا هست.هماني است كه اينجاست .در وراي اين واژهها كه نابترين احساسات روزانه اش را برايت مي نويسد.

ايكاش مرا بيابي.

من منتظرم.

 

    **************************************************