ساعت ۱٠:٢۱ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٥/۱٩ : توسط : نرگس

در روزنامه می خوانم "زنی در مریوان خودسوزی کرد. به یاد آیدا در "سمفونی مردگان" می افتم .آیدای رنگ پریده و کوچک و حقیر و تنها که در خانه پدری چون شبحی میزیست و هیچ کس نفهمید از آن کودک شیطان چگونه به دختری کمرو و بیمار و نحیف تبدیل شد و در سایه سخت گیریهای پدری بیگانه با عاطفه به موجودی توسری خور . آیدا در آبادان خودسوزی میکند دربرابر چشمان پسرش.هزاران هزار آیدای دیگر هر روز در مقابل دیدگان حیرت زده کودکانشان از دنیا میروند و تنها از آنها خاطره رنگ پریده ای بیشتر در ذهنهای کودکان می ماند.

زنی در مریوان خودکشی کرد خبر روزنامه بود.

 می توانی خبر را بخوانی و به دنبال حادثه ای جالبتر بروی در سرزمینی که هر روز در جاده و آسمان و سیل و زلزله هزاران نفر از دنیا میروند خبر خودسوزی زنی در مریوان نمی تواند به اندازه کافی حس همدردیت را جلب کند.

می توانی حتی خبر را نخوانی و یادت میرود که تا سالیان سال در خوابهای چهار کودک این زن ،زنی در میان آتش فریاد میزند و مویه میکشد.سالیان سال خواهد گذشت و کودکان که اینک دیگر عاقله مرد ها وزنهای شده اند در نیمه های شب از خواب بیدار خواهند شد و سراغ مادر را خواهند گرفت که سراسیمه در راهروهای خالی میدوید و کمک می طلبید.سالهای سال خواهد گذشت و نفرت از آن دیگری که مادر را آزار میداد چون باری سنگین بر شانه هایشان سنگینی خواهد کرد.

می توانی خبر را نخوانی چه اهمیت دارد داستان زنی تنها در مریوان که اصلا نمی دانی کجاست.

"زنی تنها در آستانه فصلی سرد..."