ساعت ۱٠:۱۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٦/۱٤ : توسط : نرگس

"دیر آمدی موسی!

دوره اعجازها گذشته است

عصایت را به چارلی چاپلین هدیه کن

که کمی بخندیم."

شمس لنگرودی.باغبان جهنم

....................................................

آنها میتوانند اذیتمان کنند. میتوانند ما را به خنده یا گریه وادار کنند.جان عزیزانمان در دست آنهاست.می توانند ما را تا سر حد مرگ آزار دهند. میتوانند ما را ساعتهای طولانی پشت درهای بسته زندان نگاه دارند و ما مبهوت و بی خبر و منگ در استانه عذاب بی خبری ظرفیت بدترین کابوسهای دنیا را در جان و روان خود پذیرا باشیم ...می توانند به راحتی زندگی را ا زما بگیرند این بزرگترین هدیه الهی را ..میتوانند ..میتوانند...

اما صبر کن مگر نه اینکه تنها اوست که زندگی می بخشد تنها اوست که مرگ را میفرستد..مگر نه اینکه بدون خواست او پر کاهی در زمین جابجا نخواهد شد...مگر نه اینکه تا او نخواهد هیچ اتفاقی در زمین نمی افتد....پس چه شد؟چرا کاری نمی کند مگر صدای مویه مادران که بهشت را زیر پای خود دارند را نمی شنود..مگر صدای گریه کودکان را در خوابهای نیمه شبشان نمی شنود که عزیز غایب خانه را در رویاهایشان صدا میکنند...پس کجایی؟چرا کمکمان نمی کنی....چرا نمی ایی...

ولی می دانم تو خودت گفتی که سر نوشت هیچ قومی تغییر نخواهد کرد مگر اینکه خودشان بخواهند...می دانم .

از همین روزهای بی خبری و پر غم و ناراحتی است که کودکان امروز در دلشان ریشه می زند گیاهی برای فردا.گیاهی به نام آزادی.