ساعت ۳:٤٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱ : توسط : نرگس

امروز اول مهره.روزی که برای خیلیها یک روز به یاد ماندنی هست وقتی که برای اولین بار لذت رفتن به مدرسه را تجربه می کردند.

همیشه عاشق مدرسه بودم.حتی همانروز اول که هنوز نمی دانستم در ان مکان چه خبر هست.

همیشه از دیدن دفترها و کتابهای برادرها و خواهرهایم لذت می بردم .عطر آن صفحات سفید مست کننده بودبرایم. مخصوصاوقتی که برادرم داستان ساختن کاغذ را تعریف کرد وگفت که این کاغذها از چوب درختان ساخته می شوند.

دست می کشیدم رو ی این صفحات و بعد فکر می کردم این کاغذها از دل جنگلهای انبوه آمده اند از دشتهای دور از صحراها از دامنه کوهها و بعد می توانستم عطر خوش چوبهای جوان و سبز را از لابلای ان همه سفیدی احساس کنم.

پدر در کارگاهش چوب درختان سپیدار را استفاده می کرد.عطر خوشی داشتند این درختان .این تنه های جوان و بالغ که در دست تبرها و اره ها به نیستی کشیده شده بودند.همیشه در تناقص بودم اگر این درختان نبودند این صفحات را نداشتم ودیگر نه کتابی بود و نه دفتری ونه...اما دلم برای آن همه درخت می سوخت که دیگر نمی توانستند در دل دشتها و صحراها نفس بکشند و ببالندو سبز و مغرور قد علم کنند و....

راستش را بخواهید هنوز هم در این تناقصم .

.....................

همیشه عاشق مدرسه بودم

مدرسه ای که در آن همه چیز جدید بود.لغات جدید آدمهای جدید و دنیاهای جدید.بیرون رفتن از خانه برای دختر کوچولویی مثل من که همیشه در خانه می ماند و به رویا پردازی می پرداخت به مانند رفتن به سرزمین عجایب بود.جایی که می توانستم به بررسی آدمهای جدید بپردازم .لغات را یاد بگیرم و رویاهایم را در قالب آن واژها بر روی کاغذ بیاورم.

بوی مست کننده دفترها و کاغذکادوهایی که باان دفترهایمان را جلد می کردیم وخنکی صبحهای پاییزی که در شوق رفتن به مدرسه صبحانه خورده و نخورده راهی می شدیم .

هنوز هم می توانم تمام آن روزهای فوق العاده را به یادبیاورم و شکر گذار خدایی باشم که نعمت یاد گرفتن را به من بخشید. بوسه بزنم بر دستان مادرم که هر روز صبح از خواب بیدار میشد و برایمان صبحانه اماده میکرد.سپاسگذار پدری که با بوی خوش چوب نان بر سفره میا ورد.

سپاس خدایا سپاس