ساعت ٢:٠٩ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٢٠ : توسط : نرگس

برآنم

هنگام كه پرده مي افتد

بر واپسين قطره

واپسين پرتو

واپسين لبخند

تنها بدانم كه زيسته ام

جهان را ديده و شنيده و چشيده و بويئده ام

و هر آنچه كه به پيرامون من است و در من

به هزار بار

به وسواس

دست سوده ام.

برآنم

هنگامي كه پرده مي افتد

بر واپسين قطره

واپسين پرتو

واپسين لبخند

تنها بدانم كه جنگيده ام

شكسته ام

گريخته ام

و باز از نو آغازيده ام

مانده ام

زيسته ام

بوده ام.

مسعود احمدي

 

************

بارها بر من ثابت شده است كه غم گذشته وحال و آينده را خوردن بيهوده است.

هر روز و هر لحظه آنقدر اتفاقات ممكنه بيفته كه خودت هم باورت نمي شود.پس غم خوردن بيهوده است آنگاه كه مطمئني كه هيچ از آينده نمي داني تا به خاطرش نگران باشي.

بر بيهودگي آن چيزي كه گذشته است غم خوردن نيز بيفايده است كه ديگر دست يازيدن به آن لحظه غير ممكن است.

بهتر است بروم به هر آنچه بپردازم كه از عهده اش بر خواهم آمد.

زيستن در همين ساعت عمر و انديشيدن به هر آنچه كه هست.

 

************

كودكي كه امروز مهمان ماست در حياط در حال داد زدن است و دارد يكي از آن شعرهاي مزخرفي كه در مهد ياد گرفته مي خواند منباب بچه هايي كه دستانشان را قبل غذا مي شورند و مربيان دلسوزي كه به آنها شعرهاي قشنگ ياد مي دهند.

صداي بچه در گوشم زنگ مي زند.نمي دانم پدر مادرش چگونه اين موجود را تحمل مي كنند.با داد و بيدادهاي غير عادي و كمي عصبي.

مادرش هر لحظه قربان صدقه اش مي رود و من اصلا درك نمي كنم كه چگونه اين كودك را كه اندكي كه چه عرض كنم بيش از حد خودخواه و بي ادب بار آمده را دوست بدارد.شخصيتي كه خود شكلش داده.

كودكي كه 20 سال بعد وقتي هم سن من شد به او مي گويد مادر چرا مرا به دنيا اوردي؟تا غم دنيايي را بخورم كه تو و پدرم فقط به خاطر خود خواهيهاي خويش و ارضاي حس مادر و پدر شدن ورنگ و رو بخشيدن به زندگي يكنواخت شديتان مرا به آن راه داده ايد.

نمي دانم اين مزخرفات چيه كه ياد بچه ها مي دهند.اراجيفي در مورد خوب بودن كه به زور در مغز كوچك  آنها مي كنند و آنقدر آنها را از لغزاندن مي ترسانند كه وقتي يادشان مي رود كاري مطابق اصولي كه آموخته انديا دروغي بچه گانه مي گويند از ترس اينكه ديگر دوستشان نداشته باشند فكرشان مشغول مي شود.

كودك از دروغ گفتن مي ترسد چون به او گفته اند  كه به جهنم خواهد رفت.خدايي سخت مجازات كننده آن بالا نشسته تا اگر اندكي لغزشي از او ببيند او را به بدترين شكلي مجازات كند.امان از دست بزرگترها.امان از دست آنها كه هر گونه كه خود فكر مي كنند كودكان را پروش مي دهند.

 

*********

گاه از خود به شگفت مي افتيم .آنگاه كه در نهان خويش افكاري داريم كه به هيچ كس نتوان گفت .فكرهايي گاه احمقانه كه ناگهان در ذهنمان جاي مي گيرد.

گاه حس مي كنم كه چه اندازه خوب است كه هيچ كس به خلوت فكر و روياي آدمي راه ندارد.راه ندارد تا ببيند كه چگونه و تا چه اندازه نقش بازي مي كنيم و درگير چه افكاري هستيم.

افكاري كه نمي توان هيچ كس را به خاطر آنها مجازات كرد.

و شگفتي آدمي در همين است.