ساعت ۱٢:٠۱ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٦ : توسط : نرگس

در همسایگی خانه کودکیها مردی زندگی می کرد که ناهنجاری شدیدی در صورتش داشت.لب پایینی مرد به صورت وحشتناکی بزرگ شده بود و به مانند غده ای بزرگ به پایین آویزان بود.مرد قد کوتاه و صورتی گندمگون داشت اما یادم هست هیچوقت نفهمیدم صورتش دقیقا به چه شکلی هست.ترسو تر از این بودم که بتوانم در صورتش خیره شو م و دل رحمتر از این که به مانند بقیه در راهش قرار بگیرم و مسخره اش کنم. هر وقت از دور می دیدم که دارد می آید راهم را کج می کردم و به سویی دیگر می رفتم .از او بدم نمی امدمی دانستم که او هم قصد آزار مراندارد اما شاید به خاطر حرف دیگران از ایستادن در سر راهش و سلامی دادن به او می ترسیدم .

مادر همیشه وقتی که به سهم خویش از چیزی قانع نمیشدیم و به سهم دیگران دست درازی می کردیم می گفت می دانید عاقبت این کارها چیست شما هم مثل مرد همسایه می شوید او هم سهم خواهرها و برادرهایش را رعایت نکرد و به این روز افتاد.

در دنیای کودکی حرف مادر به مانند پیام خداوند مقدس بود برایمان.شبها در کابوسهایمان دستی از غیب بیرون می آمد و دستهایمان را که به سهم آن دیگری دست درازی می کرد به شدت می گرفت و زائده های عجیب تمام بدنمان را می گرفت.تمام آن سالها مادر ما را با این حرفها می ترساند و این خوبی زورکی را در نهاد ما پرورش می داد که مبادا اگر پولی روی زمین بود بردارید..مبادا پا رو تکه نانی که بر زمین افتاده بگذارید..مبادا زنگ در خانه ای را بزنید و فرار کنید و...نقش ما دخترها در این مباداها سنگین تر بود انگار مادر مارا به ازای این زنانگی مجازات می کرد و بار سنگین تری بر دوشمان می گذاشت.مبادا با غریبه ها حرف بزنید  مبادا بدون روسری بیرون رویدو...و تمام این بایدها و نبایدها در نهایت به اینجا میرسید که مادر مارانوید می داد که در صورت رعایت تمام این ها هیچوقت اتفاقی مانند آنچه برای مرد همسایه افتاد برای ما نخواهد افتاد.

بزرگتر که شدیم و خواندن و نوشتن را که یاد گرفتیم و فهمیدیم که در این دنیای بزرگ همه چیز طور دیگری هم هست فهمیدیم که مرد همسایه در واقع گریبانگیر یک نوع نقص در غدد و هورمنهایش هست که به این روز افتاده و ....

مادر با ساده دلی خویش در تمام این سالها در واقع می خواست ما را در معرض نمونه عینی بگذارد تا خوبیها ی معصومانه را به بهترین طریق موجوددر ذهنمان ابدی کند.

مادر جان

مادر عزیزم که به مانند گل سرخی هستی در یک کویر.مادر پاکدامن و عزیزم

ایکاش به خوابهایمان فکر می کردی که پر از کابوس میشد.ایکاش به نگاه ما به مرد همسایه فکر می کردی که همیشه پر سوال بود که چرا در حق دیگران بدی کرده است تا به این روز افتاده..

ایکاش مرد همسایه زنده بود می رفتم به او سلام می گفتم و از او می خواستم مرا و مادر را ببخشد که تمام این سالها در خانه او را نکوبیدیم و دست یاری بر او دراز نکردیم و او را به مانند متهمی بدون دادگاه و اجازه حرف زدن در ذهن خویش محکوم کردیم به این طرد شدگی و انزوا.