نه
ساعت ۱:٥۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/۱٤ : توسط : نرگس

باورش نمي شد يعني خودش بود كه گفته بود "نه".اما صدا را شنيد ه وطنين بلند وكشدار نه درگوشش منعكس شده بود.مرد درمقابلش بادهاني باز ايستاده و به او نگاه مي كرد. انگار او هم باورش نمي شد كه نه را شنيده است عقب عقب رفت و به او پشت كرد.زن وارفت ناگهان آن شجاعت چند ثانيه قبل از بين رفته بود روي صندلي نشست وحشت زده بود هيچ وقت نه نگفته بودبه هيچ چيزي.تادختر بودو در خانه پدر ومادر حرف حرف آنها بودوبرادرهاي بزرگتر ازدواج هم كه كرد حرف شوهر بود وبس. به ميل پدرش ترك تحصيل كرده به ميل مادرش كلاس خياطي وگلدوزي و...رفته بود.شب خواستگاريش تنها چيزي كه از او پرسيده نشدنظرش در مورد مرد بود.

حالا چه شده بود كه ناگهان در مقابل خواسته مرد گفته بود نه.

حتما تاثير دوستان جديد ش بود.خانم همسايه كه تازه آمده بودند آنجا.خانمي جوان وپر شور كه كتاب مي خواند به تنهايي بيرون مي رفت با دوستانش مهماني مي گرفت.اما زن اصلا دوستي نداشت در تمام زندگيش دوستي نداشته بود.دوستان دوران مدرسه اش را فراموش كرده با چند نفر هم تو كلاس آشنا شده بود اما چندبار كه زنگ زده بودند و پدر گوشي را جواب داده بود ديگر تماس ها قطع شد و دختر دوباره تنها شد.تنها عصرها كه ميشد توي حياط خانه مي نشست وبه هياهوي خيابان آنسوي ديوار گوش مي داد.به زندگي كه آنسوي خانه در جريان بود .به صداي بوق ماشينها گريه بچه ها صداي فريادهاي شادمانه پسر بچه ها كه در كوچه فوتبال بازي مي كردند....چه قدر دلش ميخواست برودتو خيابان و د رميان مردم گم شود اما مي ترسيد ا زهمه مي ترسيد ميدانست كه اينكارش خشم پدر را خواهد بر انگيخت و براي همين هم بي خيال ميشد و دوباره در همان حياط به سهم خودش قانع ميشد.

چرا اينقدر از پدر مي ترسيد.ترس از پدر از بچگي توي وجود ش بود.مخصوصا وقتي اولين بارسنگيني دستش را روي صورتش حس كرد.تنها وبي دفاع بودمامان چيزي نگفت خودش را به نديدن زد و از آشپزخانه بيرون نيامد.برادرها هم از گريه اوخنديدند و آن شب پدر درذهنش مرد.پدر سايهاي شد كه دستهاي سنگيني داشت و جواب هر خطايي را بادستهايش پاسخ مي گفت.

پدر گفته بودبايد شوهر كند واو هم پذيرفته بود.در خانه مي ماند وآخر هفته ها به همراه شوهرش به ديدن مادرش مي رفت.مادر هيچ وقت نمي پرسيد كه زندگي اش چطور است چه خوب وچه بد مردراپسنيده بودندو همين براي خوشبختي دختر كافي بود.

مرد نسخه اي ديگر از پدر بود اما امروزي تر.تنها انتظاري كه از او داشت آشپزي و خانه داري بود مهمان دعوت مي كرد وپز خانه د اري زنش را به آنها مي داد اماتنها كه ميشدند ناديده اش مي گرفت ودر سكوت سنگين خانه زن را تنها مي گذاشت.

حالا زن گفته بود نه .

خانم همسايه برايش از دنياهاي ديگر گفته بود زن مات و مبهوت گو ش داده و به فكر فرو رفته بود.باورش نمي شد كه مي شد آن قدر از زندگي لذت بردواو نبرده بودنه لذت مدرسه نه لذت گردش كردن با خانواده نه لذت مسافرت با همسر نه كتاب خواندن ونه نوشتن ونه.....

حالا دلش مي خواست همه اينهارا تجربه كند دلش مي خواست تنهايي برود خريد با مردم سر وكله بزند خودش براي خودش انتخاب كند دلش م يخواست برودتوي خيابان سرش بخورد به سنگ و چيزهاي جديد ياد بگيرد و....

از همين نه شروع كرده بود از همين كلمه كوچك و جمع جور اولين قدم را برداشته بود نمي دانست قدم بعدي چيست اما به راه افتاده و خانه به ناگاه كوچك شده بود. نبض دنيا در چند قدمي او ميزد و او حسش ميكرد با تمام وجود.

مرد نبود رفته بودتا بخوابد.روي صندلي نشست و به همه نه هاي نگفته فكر كردو همه لذتهاي نچشيده.