ساعت ٧:٤٢ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٢٢ : توسط : نرگس

ديگر باره بر من هجوم مي آورد.

امروز تصميم گرفته بودم كه آن حس  غريب را از خود دور كنم.رفتم سركار.به اندازه يك هفته گذشته خنديدم .اما ناگهان نزديك ظهر وقتي سرم بين يك عالمه كار گيج مي خورد ناگهان بر من هجوم آورد.ناگهان تهي شدم .خسته آنقدر خسته كه حد نداشت.احساس مي كردم كه هر چه قدر بدوم به پايان راه نمي رسم.

ديگر نمي توانستم نقش بازي كنم.شدم خودم .و از اينكه امروز حداقل با خودم روراست بودم خوشحالم.

چرا رهايم نمي كند .نمي دانم .

 

******

پدر از كار بر مي گشت.

گيج و خسته .ظهرهاي گرم تابستان و ما سه كودك با دنياهاي بزرگ.انديشه شيطنت در ذهنمان مي لوليد و ما گيج از گرماي تابستان درحياط خانه به دنبال همديگر .پدر كه مي آمد همه چيز تعطيل مي شد.كه خواب پدر مقدس بود و كس را ياراي شكستن آن نبود.

هر كس به گوشه اي مي خزيد و خود را به خواب ميزد اما روياها رهايمان نمي كردند.

به دنبال بازيهاي بيسرصدا مي گشتيم.

هر كس نقشه گنجي مي كشيد وخانه و حياط مي شد جزيره اي دور افتاده و ما سه تن دزداني بي باك كه در گرماي كسالت بار يك ظهر تابستان به دنبال گنجي باز مانده از روزگاري پيش بوديم.

ما به آرامي گربه اي در كمين گنجشكي وجب به وجب خانه را مي گشتيم و هر كس چيزي مي يافت كه به مانند گنجي بود.

گاهي اوقات خانه به مانند كويري مي شد بي آب و ما بازمانده يك قافله به دنبال آب .

مي يافتيم و نمي نوشيد يم و هر كس به آن ديگري وا مي گذاشت و صبر و تحملمان را مي آزموديم.

اكنون از آن دنياهاي دور چيزي نمانده جز رويايي دور كه در غبار خاطرات دور گم شده.

كه ما سه تن اكنون نه جزيره اي مي شناسم و نه كويري .

 

***********

امروز عصر كه بر مي گشتم هوا تاريك شده بود. وسط جاده چه قدر دلم مي خواست پياده مي شدم و ميان تاريكي ناگهان به مانند روحي سرگردان ناپديد و در دنيايي ديگر ظاهر مي شدم.احمقانه است مگر نه.اما حسي غريب مرا صدا مي كرد.حسي كه از ميان تاريكي مرا صدا مي كرد .چيزي در ميان تاريكي بود.چيزي كه هويتش نامعلوم بود و مرا به سوي خود مي خواند.رسيدن به آرامش از دست رفته اي كه آن را در ميان سرزمينهاي فر رفته در تاريكي مي جستم.در دهكده اي دور كه چراغهايش يك به يك روشن مي شد يا خانه اي در كنار جاده.فكر كن به همين سادگي.

بعد به شهر رسيديم.چراغهاي روشن و خيابانهاي پر آدم و شلوغي و دنياي ديگر.من بودم كه بايد دوباره به خانه مي رفتم تا فردايي دوباره بيايد و من گيج و منگ از خوابي كه نيمه تمام مانده بود برخيزم و به سر كار بروم.

 

*************