مردي كه ......
ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢٧ : توسط : نرگس

 

از صبح كه بيدار ميشد شروع مي كردبه حرف زدن .نه اصلا در همان خواب هم حرف مي زد تمام روز را حرف مي زد طوري كه زنش ديگر نتوانست تحمل كند وول كردورفت.مرد بيداركه ميشد در حاليكه آماده ميشد براي رفتن به سر كار با خودش حرف ميزد. تمام راه تا اداره را با كنار دستيش در اتوبوس. تمام روز را در اداره با همكارانش اما تقريبا ديگر همه از دستش خسته شده بودند مرد مدام حرف ميزد از آسمان اززمين از گياهاني كه در باغچه ها ي پر گردوغبار خشك ميشوند از درياها كه آلوده ميشدند و ماهيان كوچكي كه ديگر شايد سال ديگر درتنگ هاي بلوري سفره عيد شنا نمي كردند .

اما مردم از شنيدن حرفهاي او خسته شده بودند.خودشان را به نشنيدن مي زدند و ناديده اش مي گرفتند . يا شانه هايشان را با بي تفاوتي بالا مي انداختند ومسخره اش مي كردند بعضي ها ادرس و شماره تلفن چند مشاور و روانشناس را به او مي دادند و بعضي ها هم از سر دلسوزي برايش سر تكان مي دادند و...يك عصر دلتنگ كننده مرد داستان ما در كنار باغچه حياط كوچكش نشست و شرو ع كرد از سر دلتنگي براي گلهاي شمعداني باغچه دردو دل كردن از زنش گفت كه اورا تنها گذاشته و رفته بود از همكارانش از مردم كوچه وبازار از همه چيز از اينكه چه قدر دلش بريا تمام دنيا مي سوزد كه بايد هميشه در تب وتاب آتش جنگ و ناامني باشد.از تمام جنگلهايي كه نابودمي شوندبه دست بشر از آرزوهايش از اميدهايش برا ي نجات همه از دوست داشتنهاو عشقهايش.بعد ناگهان احساس كرد كه شمعدانيها دارند سبزتر وسبزتر ميشوند انگار تمام باغچه در اثر حرفهاي مرد داشت سبزتر ميشد مرد به شوق آمده بودباورش نمي شد حرفهايش جادويي باشند به خيابان رفت وبراي درخت خشكيده كنار پياده رو حرف زد از همه چيزهاي خوبي كه ممكن است در انتظار دنيا باشد اگر آدمها سعي كنند همديگر رو دوست داشته باشند

درختها سبز شدند .مرد بزرگترين راز زندگيش را فهميد ديگر براي آدمها حرف نزد كوله بارش را برداشت وبه راه افتاد تابراي همه سرزمينهاي خشك دنيا حرف بزند تا تمام درختان خشك را زندگي ببخشد مرد داستان ما از تمام كويرهاي خشك گذشت و آنجا را سبز كرد او هنوز هم در راه است نمي دانم گذرش به سرزمين شما افتاده است يا نه؟