مادر لطفا كمكم كن
ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٧/٢۸ : توسط : نرگس

هفته اول خوابگاه يادم هست بيشتر دخترها اشك مي ريختند و دلشان تنگ بودبراي خانواده و خانه و شهرشان .اغلبشان هم تا به حال از خانه خود جدا نشده بودند و شرايط خوايگاه برايشان سخت بود. در خانه ما مادر ياد دمان داده بود هيچ وقت به روي خودمان نياوريم كه شرايط سخت است هيچ وقت چندان كمكي از ديگران نخواهيم و خودمان از پس كارها بر آييم .در خانه ما نشان دادن دلتنگي و...نشان ضعف بود.وقتي اولين بار به خانه زنگ زدم و مادر از خوابگاه پرسيد گفتم كه همه چيز خوب است و دلتنگ هم نيستم و...اما همه چيز خوب نبود .به شدت ترسيده بودم از اين همه فاصله .از اين همه آدمي كه در كنارم هياهو مي كردند.براي من كه آن سالها دختري خجالتي بودم زندگي كردن توي يك اتاق با ان همه ادم سخت بود.اما به روي خودم نياوردم كاري كه همه سالها مي كردم براي خودم يه آدم ديگه ساختم دختري كه نمي ترسد اعتماد به نفس دارد و برايش حس دلتنگي معنا ندارد.آنوقت آنقدر در اين نقش فرو رفتم كه خودم هم باورم شد .سالها گذشت در همه كار تنها ماندم چون وانمود مي كردم از عهده اش بر مي آيم چون دست كمك ديگران را رد مي كردم وحالا بعد از اين همه سال چه قدر دلم مي خواهد زنگ بزنم به مادر و پشت تلفن گريه كنم و بگويم همه چيز خوب نيست بگويم كه زندگي كردن خيلي سخت تر از اين حرفها بوده بگويم كه تمام سالها ي كه گذشت خيلي تنهاتر ازآن بودم كه وانمود مي كردم و بگويم كه دلم براي خانه تنگ شده است و .....

بگويم مادر من خسته ام خيلي خسته ..لطفا كمكم كن .