جدولهای دوست داشتنی
ساعت ۱:٢٠ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/۸/۱٦ : توسط : نرگس

روبرویم نشسته است و سر به پایین انداخته.چیزی نمیگوید و احساس می کنم داردازخجالت عرق میریزد.برای شکستن سکوت میگویم:من از طرف مادروخاله نسا از شما معذرت خواهی میکنم میدانم که شما برای چه آمدید و برای همین هم انتظاری از شما ندارم .بلند میشوم از اتاق بیرون بروم که صدایم میزند ببخشید این مجله های جدول مال شماست؟

- بله من طر احی جداول مجله ها را انجام میدهم .

- می شود نگاهی به این مجله ها بیندازم.

خنده ام می گیرد.در مجلس خواستگاری چه اتفاقاتی که نمی افتد. مجله ها را از زیر میزی که او روبرویش نشسته بر میدارم و می دهم دستش.می گوید از وقتی امده ام می خواهم نگاهشان کنم اما رویم نمی شود.لحن صدایش دیگر خجالتی نیست انگار سکوت سنگین اتاق شکسته شده است.برایش می گویم که از بچگی با پدرم جدول حل می کردم و الان هم طراح جدولم و جدولی نیست که نتوانم حلش نکنم.

می گوید که او تمام این جدولها را نیمه کاره حل کرده است و .....یادم میرود که او اصلا برای چه اینجاست دارم برایش توضیح می دهم که نکات اصولی در حل جدول.....

.......

خاله نسا که می آید مامان دوباره دردلهایش را شروع میکند و میگوید می بینی خواهردختر یکی و یه دانه ام ماند بی شوهر. ایکاش خدا به جای این همه هوش و استعداد به این دختر کمی برو رو می داد تا من از دست عمه خانم از خجالت آب نشوم .راست میرود و چپ می رود می پرسد از خواستگار چه خبر؟دیگر خسته شده ام به خدا....

خاله نسا که همیشه در حال یاد گرفتن رسم و راه جادوگریی و دعا نویسی است اینبار با خنده می گوید غصه نخور خواهر من راه حل را یافته ام .

از وقتی یادم هست مادر دنبال این بوده که مرا شوهر دهد. اما از بخت بدش اصلا بر رویی ندارم و به هیچ کدام از هنرهای خانه داری هم مزین نبودم تنها استعدادم در زمینه حل جدول بودو ریاضیات و هندسه و.....مدتها ی طولانی بود که این واقعیت را پذیرفته بودم که برای مردها جالب نیستم و بی خیال ازدواج شده بودم .اما مامان و خاله نسا نمیتوانستند بی خیال داستان شوند مدام در حال یافتن راه حلی بودن تا مرا شوهر دهند.خاله نسا خودش بچه نداشت اما بچه های زیادی رو بزرگ کرده بود زن مهربانی بود که تنها فرزند خواهرش را عین فرزند خودش دوست داشت .تمام محله های قدیمی رابا مامان زیر پا می گذاشتند تا جدیدترین دعاهای باز کردن بخت را بگیرند وبرای من امتحان کنند اما هیچ کدام فایده ای نداشت .من تنها از کارهایشان به خنده می افتم وبه کار و زندگی خودم میپرداختم .تااینکه آخرین راه حل خاله به گوشم رسید.

  • کار راحتیه خاله برای اینکه دهن عمه خانم و قوم وخویشهای شوهر مرحومت رو ببندی می تونیم براش یه خواستگار پیدا کنیم که می آید و می رود و تو می گویی نه و بعد همه جا می گویی دخترم خواستگا رداشت و خودش گفت نه....

مامان میگوید اخه چه فایده خواهر با اینکار که دخترم شوهر نمیکند.

خاله می گوید:من میدانم اخرین دعا نویسی که رفتم می گوید که یکی از بستگان نزدیک دخترمان را جادو کرده و اگه.......

دیگر گوش نمیدهم همیشه از کارهای مامان وخاله بدم می آمده و هیچ اعتقادی به این کارها نداشتم برای همین هم بلند میشوم که بروم .خاله می گوید فقط باید پولی به پسر بدهیم تا بیاد و شب خواستگاری نقشش را اجرا کند پسر خوبیست تازه فارغ التحصیل شده اما خب دستش تنگ است از اقوام شوهر مرحومم حتماقبول می کند برا ی خوشحالی خاله نسا کاری بکند.

می دانم که وقتی تصمیم به کاری می گیرند دیگر نمیشود جلویشان را گرفت .چیزی نمی گویم می گذارم تا خوشحالی اندکی که از این کارها دارند در درونشان زنده بماند.

مادر شب خواستگاری همه را دعوت می کند مخصوصا عمه خانم را که همه چیز را زیر سر او می داند فکر می کند عمه خانم بخت مرا بسته و....

حالا مانشسته ایم و دایم درباره جدول حرف می زنیم .یادم رفته است که اوبرای چه امده.دیگر ا زدستش عصبانی نیستم که چرا خودش را در این موقعیت قرار داده است از خودم هم عصبانی نیستم .مامان می آید دم ودر با تعجب می گوید دارید چه کار می کنید و مجله های انباشته شده روی میز را نگاه می کند .

با خنده می گوییم فکرمی کنیم ما داریم راجع به بزرگترین علاقه مان در زندگی به تفاهم می رسیم .

می توانم قیافه مامان را در حالیکه از اتاق بیرون می رود را تجسم کنم که میرود تا به خاله نسا بگوید که اخرین دعایی که اوگرفته است داردکار ساز میشود ...در حالیکه این جدولهای دوست داشتنی من هستند که دارند کارساز میشوند نه دعاهای خاله نسا.....