مادر
ساعت ۸:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۸/۸/٢٧ : توسط : نرگس

نیمه های شب ازصدای ناله بچه از خواب بیدار میشود. صدای ناله به وضوح در گوشش است.دستش را دراز می کند تا بچه را بغل کند.اما بعد یادش می آِید که بچه دیگر نیست .که بچه مدتهاست رفته است. می نشیند و اشکهایش دوباره سرازیر میشوند. تمام زندگیش انگار همراه با اشکها روی چهره اش فرومینشیند.اوائل مردبا صدای گریه اش بلند میشد .دلداریش می داد و آرامش می کرد و دوباره می خوابیدند .اما دیگر مرد هم خسته شده است از زن.از گریه های بی وقفه شبانگاهی.ترجیح می دهد یابه روی خودش نیاوردیابروداتاقی دیگر بخوابد تافردا صبح زودجا نمانداز سرویس کارش. زن تنها نیمه های شب با رویای بچه از خواب بیدار میشود و غمهایش تازه تر میشوند با دیدن گهواره خالی.

بچه حالش خوب بود.میخندید و بازی میکرد.زن هنوز میتوانست گرمای دستهای اورا روی صورتش حس کند.هنوز میتوانست صدای خنده هایش را بشنود .اما یک روز ناگهان نفسش به شماره افتاد .دربیمارستان بستری شد و بعد ...گفتند علت مرگ به دلیل مشکلات در هنگام تولدبوده ،مادرزادی بوده و...زن وحشت میکند از این لغت مادرزادی.انگار کسی روبرویش ایستاده و میگوید تو او راکشتی.انگار همه او را مقصر می دانند.

روزها در تنهایی خانه دراتاق بچه می نشیند و با گهواره خالی او حرف میزند.عروسکها را در بغل میگیرد و بی وقفه اشک می ریزد و بعد از شدت درد و اندوه به خواب می رود و خواب بچه را می بیند و سرشار از لذت میشود .

مرد دیگرنمیداند باید چه کند.خانه را گردو غبار مرگ گرفته است .زن بیمار است به شدت. نمیخندد حرف نمیزند ،آشپزی نمی کند.دیگر حتی اشک هم نمیریزد.تنها سکوت می کند ودر اتاق بچه می نشیند.

بچه رفته است اما زندگی زن را هم با خودش برده است.چه باید بکند.دکتر میگوید باید دوباره بچه دار شوند .اما زن وحشت میکند از دست دادن را تاب نمی آورد.می ترسددوباره از دست بدهد .مرد نمیتواند متقاعدش کند.

روزها می گذرند و زن در وحشت مرگ پیرتر و پیرتر میشود درخانه ای که خودش را روزی به بار نشانده است. در اتاق بچه ای روزگار می گذراند که با رفتنش همه چیز را برده است. کسی را به یاد نمی آورد.حتی مردش را.تنها خاطره ای در ذهن دارد از دستی گرم که بر چهره اش کشیده میشد و گرمای تنی که از آن خودش بودو دیگر هیچ.