ساعت ٧:٢٥ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٢٤ : توسط : نرگس

گل من ،پرنده اي باش و به باغ باد بگذر

مه من ،شكوفه اي باش و به دشت آب بنشين

گل باغ آشنايي

گل من ،كجا شكفتي

كه نه سرو مي شناسد نه چمن سراغ دارد؟

......                                      م.آزاد

...........................

ناگهان چشمم به آن  كتاب خورد.پارسال در چنين روزهايي خريده بودمش.كتاب سمفوني مردگان عباس معروفي را مي گويم.يادم هست وقتي كه مدرسه مي رفتم در يكي از مجلات برادر بزرگترم(دنياي سخن) با عباس معروفي مصاحبه كرده بودند و او در مورد اين كتاب گفته بود.سالهاي دور مي خواستم اين كتاب را بخوانم و نميافتمش تا اينكه پارسال در پرسه زدنهايي در كتابفروشيها چاپ جديدش را ديدم .و با ولع فراوان خواندمش.دوبار هم.و شايد الان بروم و براي بار سوم هم بخوانمش.

داستان خانواده اي كه هر كدام از افرادش به نوعي به زوال مي رسند گاه به دست خود و گاه به وسيله ديگران.آيدين نقش هنرمندي را دارد كه پدرش او را در هيبت آرزوهايش نمي بيند و اين فرزند ناخلف را با فكرهاي جنون آميز خود به جنون مي كشاند.برادري به دست برادري ديگر مي ميرد مانند هابيل به دست قابيل.خواهري خودكشي مي كند.و مادري در غم فرزندانش دق مي كند.

شايد مطالب پشت كتاب خود گوياي داستان باشند:

"سمفوني مردگان ،رمان بسيار ستودني عباس معروفي ،حكايت شور بختي مردماني است كه مرگي مدام رابر دوش مي كشند و در جنون ادامه مي يابند.در وصف اين رمان بسيار نوشته اند و خواهند نوشت و با اين همه پرسش برخاسته از متن تا هميشه بر پاست.پرسشي كه پاسخ در خلوت تك تك مخاطبان را مي طلبد:

كدام يك از ما آيديني پيش رو نداشته است .روح هنرمندي كه به كسوت  سوجي ديوانه اش در آورديم ،به قتلگاهش برده ايم و با اين همه او را جسته ايم و تنها و تنها در ذهن او زنده مانده ايم .كدام يك از ما؟.نمي دانم اما خواندن اين كتاب مرا در بهت عجيبي فرو مي برد.بهتي براي تمام روزگاران گذشته .شايد آيدين من نيز در كشاكش اين روزها در ميان فكرهاي جنون آميزم،كسالت روحم و غرولندهاي هر روز به قتلگاه مي رود.قتلگاهي كه خود فراهم كرده ام.بايد بيشتر مواظبش باشم.

............................

نمي دانم چرا به اين اميد دلبسته بودم كه كسي بايد باشد تا ياريم كند.

امروز ناگهان به ذهنم خطور كرد.وقتي كه احساس كردم مجموعه همه ما آدمها كلونيهاي ناپايداري هست كه گاه به گاه شكل مي گيريد.يادم آمد كه آنكه ديروز بوده امروز نيست.آنكه ديروز نزديك بوده ديگر دور است.پس از اميد بستن بر آن ديگري چه سود.برگشتم و پشت سر را نگاه كردم.راه دشواري را پيموده بودم.اكنون در ميانه راه ايستاده و نظاره گر بودم.تنها يك نظاره گر.ديگر وقت ادامه دادن بود.بر اشتباهات گذشته و حال بايد خط كشيد.چشم از همه بر كشيدم .تنها خود بايد ياريگر خويش باشم.مثل هميشه.

..........................

امروز صبح باران مي باريد.تمام كوچه گلي بود.كوچه را كنده بودند و كوچه پر خاك اكنون به راهي لغزنده و پر از گل تبديل شده بود.ديرم شده بود.بجاي رفتن از خيابان موازي كوچه ،كوچه را برگزيدم.وسط راه پشيمان شدم.پاي در گل و لاي در حالي كه دستم را از ديوار گرفته تا ليز نخورم به خودم لعنت مي فرستادم كه چرا زودتر راه نيفتاده و از خيابان نيامده ام. بعد ناگهان خنده ام گرفت.از وضعيتي كه خود براي خود فراهم كرده بودم.احساس كردم كه گاه در چنين موقعيتهايي قرار گرفته ام كه در وسط زندگي در راهي لغزنده و پر گل فرو رفته ام.راههاي كه خود برگزيده ام.شكستهايي و اشتباهاتي كه گناهش را بر دوش ديگري گذارده ام و خود را عاري از هر اشتباهي .

راههاي كه شايد اندكي صبر و بردباري و انديشه مرا از انتخابشان بر حذر مي داشت.

به پايان كوچه رسيده در حالي كه كفشهايم و شلوارم گلي بود.سرويس در آن سوي خيابان منتظر من بود تا روزي ديگر را بيازمايم و خود را، تا بدانم كه مي توانم دگر باره روزي ديگر را تاب بياورم.روز ديگر را بدون تو.