عشقهای کودکی
ساعت ۱:۱۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۸/٩/٢٤ : توسط : نرگس

صبح زود از خواب بیدارم می کرد وبا خودش می برد .نانوایی سر کوچه بود .من گیج از خواب باموهای ژولیده و چشمانی بسته دنبالش می رفتم از ترس اینکه دیگر دوستم نداشته باشد.می گفت صبحها صف خانمها خلوت تر است .دور از چشم مادر مرا با خودش می برد تا در صف بایستم و نان بگیرم و زود با هم به خانه بر گردیم . می ترسیدم که تنهایم بگذارد و دیگر بامن بازی نکند .تهدیدم می کرد که اگر به حرفهایش گوش ندهم دیگر عصرها تنهایم می گذارد و می رود تو کوچه با بقیه فوتبال بازی کند.

هیچ چیز بدتر از این نیست که دوست داشتن ان دیگری را در ازای کوچکترین نافرمانی از دست بدهی. همیشه باید در تکاپو باشی و از سهم خود از هر چیزی را به او ببخشی تا راضی باشد.درعوض عصرهای پر شور با هم داشتیم . آنزمان که پدر حکومت نظامی اعلام می کرد و به خواب مقدس خود فرو می رفت ما در خلوت زیرمین خنک به دنبال گنجهای پنهان بودیم .نقشه های مختلف می کشیدیم از راهروهای پنهانی که در پشت دیوارهای خانه پنهان شده بودندو ماباید پیدایشان می کردیم. در زیر پایمان سرزمینهای گمشده ای بودند که به محض پیدا کردن دروازهایشان می توانستیم به رازهای سر به مهر بسیاری پی ببریم . ظهرهای گرم تابستان در جزیره های متروکه ای اسیرمی شدیم و ذخیره آبمان تمام میشد و ما به اکتشاف می پرداختیم .حیاط خانه میشد جزیره ای دور افتاده و ماوجب به وجب حیاط کوچکمان را که به سان دنیایی د رذهنمان بزرگ میشد به اکتشاف می پرداختیم .

گاهی من خرگوش کوچک سفیدی می شدم که دربیشه زار کوچک پر خاری لانه داشت واو گرگی بدجنس که درکمین من بود.عاشق این بازی بودیم چادر مادررا از دستگیرهای درها آویزان می کردیم و قلمروهای فرضی خو را مشخص می کردیم .

همه چیز در دنیایی از رویا و خیال جریان داشت.

گاه دعوایمان میشد مرا هل میداد و کتکم می زد.از صندوق کوچک قهوه ای رنگم که پدر برایم خریده بود تا گنجهای کو چکم رادر آن بگذارم وسایلم را بر میداشت.گنجینه کوچک من را که شامل چند کارت پستال و مداد رنگی های سر جویده و چند کتاب مصور و کشهای رنگی موهایم یا چشم شیشه ای عروسکی که دیگر نداشتمش و....به یغما می برد.من زار می زدم و برای از دست ندادنش همه چیز را به اومی بخشیدم .

اما کم کم روزهای خوب تمام میشد .از مدرسه که بر می گشت میدوید توی کوچه تا با پسرهای دیگر بازی کند .شبها در اتاقهای تاریک قایم میشد ومن را می ترساند.مسخره ام می کرد وموهایم را می کشید.تنهایی وحشتناکی بود .وجودش برایم مثل نفس کشیدن بود .سعی کردم بازیهای پسرانه را یاد بگیرم تا پا به پایش باشم .اما من کودک رویاها و دنیاهای خیالی بودم و شاهزاده ها و پریان و بادها و خدایان افسانه ای . نمی توانستم پا به پایش باشم .

کم کم از من دور شد . گرگ بیشه من جنگلهای دور را یافته بود .خرگوش کوچک بیشه پر خار دیگر جذبش نمیکرد.

سالها گذشت و خرگوش هم از بیشه بیرون امدو دشت ها را زیر پا گذاشت.

دیگر از هم دور شده بودیم . گنجهای کوچک دیگر ما را به هم پیوند نمیداد . هر کس به راه خود بایدمی رفت.

این اولین تجربه من بود از عشق.عشقی که با بخشیدن اندک گنجینه ای آغازمی شد و با اولین نافرمانی به پایان می رسید .عشق من به برادری بزرگتر.