ساعت ٧:٥٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/۸/٩ : توسط : نرگس

9آبان

هيچ بدتر از انتظار كشيدن در زندگي آدم نيست.

نمي دانم كه آيا احساس مرا در اينباره مي فهمي يا نه؟

انتظاري كشنده براي يك دوست،يك مهمان،نامه يا حتي  يك تلفن.

تمام روز هايت ميگذرند وتوهمچنان منتظري.زجري بي امان راتحمل مي كني به اميد گذشت زماني كه تو را آزار مي دهد.به اميد تمام شدن اين آزمون بس دشوار.

نميداني بايد چه كني.تمام لحظه هايت به بيهودگي سپري ميشوند.بدون به دست آوردن نتيجه اي يا حتي اميدي.هر لحظه كه مي گذرد انگار تو هم با آن لحظه به اتمام ميرسي و با لحظه بعدي دوباره زاده ميشوي.

زماني كه من در خوابگاه زندگي مي كردم هميشه منتظر تلفن بودم.به اين اميد كه دوستي از آن دورها به يكباره به ياد من بيفتد و بعد از زحمت فراوان و پشت خط بودن بتواند با من حرف بزند.تلفن انگار تنها روزنه ارتباطي من با دنياي خارج بود.دنيايي كه از آن ميگريختم.

يادم هست سال سوم دانشگاه من و دوستم زمان فرجه هاي قبل از امتحانات آخر ترم باهم درس مي خوانديم.هميشه منتظر اين بوديم كه تلفني داشته باشيم و اغلب هم كسي يادي از ما نمي كرد.وقتي كه عصرهاي روزهاي زوج از كلاس زبان بر ميگشتم ،از تلفن سكه اي سر دردانشگاه به دوستم زنگ ميزدم در حالي كه فاصله ما كمتر از 10 دقيقه بود.اما ميدانستم كه اسم او را در سالن صدا مي كردند و او بدو مي آمد تا تلفن را جواب بدهد.

الان كه فكر مي كنم مي بينم كه تا چه اندازه كارهايمان خنده دار بوده است.حتي آن انتظار هم الان بنظر احمقانه ميايد.تمام آن اتفاقات الان به نظر دور دور ميايد.تمام آن آدمها در خاطرات من گم شده اند.آدمهايي كه زماني دوستشان داشتم و با آنها زندگي مي كردم،اكنون تا چه اندازه دور ميايند.حتي از بعضي از آنها كوچكترين خبري ندارم،در حالي كه زماني فقط به اندازه يك نگاه بين ما فاصله بود.

"تو كجايي .در گستره بي مرز اين دنيا تو كجايي!"

اكنو ن ديگر سخن گفتن از آن روزها به نظر سهل و ساده مي آيد.اما فقط من وتو ميدانيم كه چه اندازه تاب آورديم و انتظار كشيديم.

هيچ در زندگي مرا به اندازه انتظار كشدن عذاب نمي دهد .انتظار يك دوست ،يك نامه ،حتي يك تلفن

يا شايدانتظار روزگار بهتر.