ساعت ۸:٢٥ ‎ق.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٢٦ : توسط : نرگس

چهارشنبه.25 آذر

گل باغ آشنايي

گل من، پرنده اي باش و به باغ باد بگذر

مه من، شكوفه اي باش و به دشت آب بنشين

گل باغ آشنايي

گل من، كجا شكفتي

كه نه سرو مي شناسد نه چمن سراغ دارد؟

...

نه كبوتري كه پيغام تو آورد به بامي

نه به شاخسار دستي،گل آتشين جامي

نه بنفشه اي

نه جويي

نه نسيم گفت و گويي

نه كبوتران پيغام

نه باغهاي روشن!

گل من ميان گلهاي كدام دشت خفتي

به كدام راه رفتي؟

گل من

تو راز ما را به كدام ديو گفتي

كه بريده ريشه مهر،شكسته شيشه دل.

منم اين گياه تنها

به گلي اميد بسته

همه شاخه ها شكسته

به اميدها نشستيم و به يادها شكفتيم.

در آن سياه منزل

به هزار وعده مانديم

به يك فريب خفتيم.

م.آزاد

********************

 امروز صبح خواب مانده بودم.چشمم را كه باز كردم ساعت 6:10 بود و ديگر وقتي نمانده بود.با سرعت تمام بيدار شدم و تمام خرت و پرتهايم را توي كيفم ريختم.همه چيز به هم ريخته بود و من اصلا وقت نداشتم.به سرعت باد لباس پوشيدم.هوا فوق العاده سرد و هنوز چراغهاي بيرون روشن بود.در حياط قفل بود و من كليد را پيدا نمي كردم .در كوچه كم مانده بود روي يخها سر بخورم و خلاصه صبح وحشتناكي بود.جورابهايم در كيف و پاهايم يخ كرده بودودستكشم را در اتاق جا گذاشته بودم .بهر حال با هزار ويك بدبختي به سرويس رسيدم.احساسم خيلي بد بود.

هميشه از اينكه زمان كافي براي آماده شدن نداشته باشم بدم مي آيد.فكر مي كردم با اين حال سگي كه دارم بايد روز بدي داشته باشم.اما امروز خوب بود.يكي از آن روزهاي كه با تمام اعصاب خورديهايش نتوانست مرا از پاي در آورد.و اين مرا خوشحال مي كند كه در جنگ امروز اين من بودم كه پيروز شدم.

تازه مثل هر روز به نتايج جالب رسيدم.به نتايج جالبي در مورد آدمها.اين نكته هميشه مرا خوشحال مي كند كه هر روز به يك نكته تازه برسم حتي اگر نكته تازه ام خيلي كوچك باشد.اما برايم مهم است كه من يك روز تازه با يك حرف تازه براي خودم داشته باشم.

 

*******************

 وقتي سال سوم دانشگاه بودم در بهزيستي كار مي كردم.يك كار نيمه وقت .يك كار جالب.براي بچه هاي نابينا كتاب مي خواندم و صدايم را ضبط مي كردم تا بعدا بتوانند با آن نوارها درسهايشان را بخوانند.بيشتر كتابهاي دانشگاهي كه به صورت خط بريل در بازار نبود.

بهزيستي نزديك دانشكده بود و من هر روز بعد از كلاسهايم مي رفتم آنجا.

الان دارم فكر مي كنم چند تا آدم با صداي من درسهايشان را خوانده اند و مدرك گرفته اند.

چند تا كودك كتاب راهنماي مسابقات علمي را با صداي من دور كرده اند و در مسابقات مقام آورده اند.

جالب است مگه نه؟ آنها هيچ كدام مرا نمي شناسند اما با صداي من آشنا بودند.

به قول فروغ "تنها صداست كه مي ماند"

 

********************

چه لذتي دارد رسيدن به آخر هفته و ماندن در خانه.

يك عالمه كار كه مي خواهي در كمال آرامش انجام بدهي ويك عالمه وقت تا به خودت فكر كني.فكر كني و همه چيز را مرور كني .حتي كوچكترين حركت را تا دوباره از نو شروع كني و هفته اي ديگر را تاب بياوري.

 

*******************

بعضي شعرها يا ترانه ها آدم را مي برد به يك حس خاص.مثل ترانه "گل گلدون"سمين غانم كه مي خواند:

گل گلدون من شكسته در باد

تو بيا تا دلم نكرده فرياد......

مي توانم به وضوح آن روزها را به خاطر بياورم.آن راهروها را كه صداي من در آن طنين انداز مي شد.مي توانم به وضوح زمين بسكتبال خوابگاه را به ياد بياورم كه زير آسمان شب در آن اين ترانه را مي خوانديم.مي توانم تك تك آن چهرها را در جلوي چشمانم مجسم كنم كه در هر كلمه اين ترانه ردپايي از صداي آنهاست.

چه قدر دلم براي همه شماها تنگ شده.

چه قدر دلم براي او كه هم صداي من بود و همراه من در روزهاي خفقان و غربت تنگ شده.هر كجا باشد، باشدآسمانش آبي باد.

 

****************