عطر نان و گوجه
ساعت ٧:٥٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٠ : توسط : نرگس

روبرويم نشسته است ومثل هميشه دارد غرغر مي كند چيزهايي درباره كم يا پرنمك بودن غذا يا مشابه آن.اوايل حرفهايش آزارم ميداد اما بعد ها فهميدم كه مساله اصلادستپخت من نيست به غرغر كردن در خانه معتاداست. جواب تمام بدبختيهاي جهان را من بايد بپردازم با شنيدن ايراد ها يش.ديگر به حرفهايش اهميتي نميدهم .نگاهش ميكنم اما نميشنوم چه ميگويد.فقط باز وبسته شدن دهانش را ميبينم و لرزش خفيف رو ي لبهايش را.سعي ميكنم به يك اتفاق خوب فكر كنم و جزيياتش رابه ياد بياورم .امروز به روز اول مدرسه فكر ميكنم .سعي ميكنم بعد اين همه سال آنروز باشكوه را باتمام جزيياتش به ياد بياورم .حياط خانه در آن سالهاي دور كه متفاوتتر از امروز است.مادر با زنهاي همسايه د رحال جوشاندن رب است.همه جارا كپه هاي گوجه فرنگي گرفته.مامان جوان است .مي خندد و دنيا با خنده هاي اوروشن ميشود هر لحظه .هوا سوز كمي دارد باد خنكي صبحگاهي مي وزد.من شيفت بعد از ظهر هستم . يادم نميايد كه چه كسي اسمم را در مدرسه نوشته است اما به من گفتند كه ساعت 11و نيم بايد به مدرسه بروم .ساعت ده صبح است و من حاضرم در حياط دورو بر مامان مي پلكم و با سوالات بي شمارم آزارش ميدهم .

كيف چمدانيم پشتم است با عكس چند سنجاب بر آن.باز هم يادم نمي آيد كه كسي نظر مرا در مورد خريد آن پرسيده باشد اما عاشق كيفم هستم تمام روز را در دستم نگهش ميدارم از ترس گم شدنش.كفشهاي آبي به پا دارم كه پاشنه هاي فلزي آن موقع راه رفتنم صدا مي دهند و برايم به منزله بهترين موسيقي دنيا است.

مامان دارد ديگ پري را هم ميزند و سعي ميكند مرا دور نگه دارد.من اما بي امان حرف ميزنم و مامان مي خند د .تمام آن سالهايي كه مامان بي وقفه مي خندد را دوست دارم .يادم نم يايد كه مامان چرا ديگر نخنديد اصلا ا زكي شروع شد.بعدا درباره اش فكر خواهم كرد امروز ميخواهم فقط به آن روز فكر كنم . داخل كيفم يك دفتر سفيد با يك مداد سياه و قرمز است .تمام آن گنجينه را بارها نگاه كرده ام .مامان قول داده است كه بقيه اش را بعدا برايم بگيرد.مداد رنگي و دفتر نقاشي وجامدادي و......

مامان از حياط خانه برايم انگور مي چيند تا با خودم به مدرسه ببرم .هنوز ميتوانم عطر آن خوشه انگور با آن يك تكه نان گرم را كه در كيفم ميگذارد حس كنم .بوي دستهايش را كه بوي گوجه فرنگي له شده مي دهد .اما چرا به سختي ميتوانم خطوط چهره جوانش را به ياد بياورم .تمام ذهنم را روي چهره مادر متمركز ميكنم اما نمي توانم. ناگهان مامان در ذهنم تغيير مي كند دوباره پير ميشود.خطوط چهره اش عميق ميشوند.ناگهان تمام دستهايش قرمز ميشود .انگشتش را با چاقو بريده است .من جيغ ميزنم و صدايم تمام حياط را پر ميكند.تمام حياط خانه ،تمام دنيا ،تمام ذهنم پر خون ميشود....به خودم مي آيم چند وقت است كه آن جا نشسته ام به تنهايي.او رفته است.شايد دارد مسواك ميزند يا دارد روزنامه مي خواند چيزي نمي شنوم .تنها در ذهنم صداي آواز زني است در يك صبح اول مهرماه در بالاي ديگ جوشاني در حال هم زدن ديگ و خواندن براي دختركي سر به هوا كه عاشق دستهايي است با عطر نان و گوجه.