مرثیه ای برای شیرین
ساعت ۸:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٢/٢٦ : توسط : نرگس

مادر جان خدای قصه های خوب کودکی کجاست؟

یادت هست میگفتی نان را لگد نکنید .گندم مقدس است .یادت هست خدای تو گندم را مقدس می دانست.یادت هست خدایت دوست نداشت پرنده ها صبح های سرد زمستان گرسنه بمانند.یادت هست می گفتی مورچه ها را زیر پا له نکنید که آنها هم روح دارند و بندگان خداوند هستند.

وای مادر جان آن خدای با عظمت که قلبش از مرگ یک مورچه به درد می آمد کجاست.

چرا نمی آید مادر شیرین را آرام کند.؟

چرا نمی آِید دست نوازش بر بدن سردش بکشد که هنوزدر خاک ،"خاک پذیرنده "،آرام نگرفته است.

.............................................................................

مرا شیرین نامیدند

تا با اساطیر جاودانه شوم.

مراشیرین نام نهادند

تا به مدد عشق فرهادی

در بیستون

به جاودانگی رسم.

مرا شیرین نهادند

تا غسل تعمید یابم با عشق

با آبهای روان دامنه های بیستون.

اینک دیگر

نه نیازی به فرهاد هست و نه نیازی به عشق

که خود جاودانه شدم

در سحرگاهی گرم

در ذهن شما

آنگاه که به خواب

خوابی شیرین

فرو رفتم .