سنگ بر پيكر عشق
ساعت ۸:٥۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/۳/٢٤ : توسط : نرگس

بر جانم مي نشيند چه دردمندانه اين سنگها كه بر من مي زنيد.من پيچيده در اين پارچه سپيد غلتيده در خاك به مانند عروسك خيمه شب بازي هستم كه موجب سرگرمي شما مي شوم.

از شما دلگير نيستم .همه شما را در قلبم مي بخشم چرا كه شما از براي دين خودسنگ مي اندازيد.مي پنداريد هر سنگي كه از زمين بر مي داريد تكه اي از بهشت براي خودتان مي خريد .بر شماخرده نمي گيرم چرا كه باور داريد كه از خدايتان در زمين دفاع ميكنيد.

نمي دانم چرا مسيحي نمي رسد بر من تا بانگ بر آورد:نخستين سنگ را كسي پرتاب كند كه خود شرمسار گناهي نباشد...تا خلق سرافكنده دور شوند .چه خيال باطلي شرمساري در بين شما جايي ندارد.هر آنچه كه در خفا مي كنيد نم يبينيد و هر آنچه ديگران مي كنند به قضاوت مي نشينيد.

بر من سنگ بزنيد.بر من كه مي خواستم ديده شوم .بر من كه مي خواستم مرئي باشم .بر من كه مي خواستم عشق بورزم .بر من كه مي خواستم خودم براي خودم تصميم بگيرم .

بر من سنگ بزنيد.هيچگاه بر من لبخندنزديد چرا كه مي ترسيديد از من.من براي شما چه بودم مگر.يه انسان به مانند ديگران به مانند شما.اما شما مي ترسيد از من .از زن .از انسان .