سياه...سفيد
ساعت ۱۱:٢٢ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٤/۱ : توسط : نرگس

هميشه باديدن فيلمهاي سياه و سفيد حس نوستالژي عظيمي به من دست مي دهد.

تمام كودكيها با تلويزيون سياه و سفيد بزرگي گذشت كه گاه به گاه بايد مشت محكمي بر سرش مي كوبيدي تا تصويرش برگردد.عصرهاي كسالت بار و غم انگيز جمعه كه جاي برا ي رفتن نبودوهمه خسته و بي حوصله روبروي تلويزيون مي نشستند به اميد ديدن فيلم عصر جمعه از شبكه يك ،گوينده اعلام ميكرد كه فيلم به طريقه سياه و سفيد پخش ميشود لطفا به گيرنده هاي خود دست نزنيد...ناگهان همه از خنده منفجر ميشدند ...نميد انم كه چه طنزي در اين حرف گوينده بود كه همه بزرگترها مي خنديدند و تقريبا هر هفته تكرار ميشد انگار تمام تفريح روز جمعه شنيدن اين حرف بود. مي انديشم كه به چه مي خنديدند اصلا اين حرف يعني چه.تصوري ديگربه جز سياه و سفيد بودن تصاوير نداشتم . اما لان مي فهميدم كه آنها به خودشان مي خنديدند به طنز تلخي كه در اين حرف ميديدند به خودشان به زندگيمان به فيلمها به همه چيز به تلويزيون ...انگار آن خنده آخر هفته مهر تاييدي بود بر همه چيز.

فيلمهاي غمگيني پخش ميشد. هميشه فكر ميكردم چرا اين همه آدم توي اين دنياي بزرگ هستند و يكي پيدا نمي شود كه يك فيلم شاد بسازد.راهروهاي نيمه تاريك....آپارتمانهاي خالي و تنگ و كوچك... باراني كه مدام مي باريد ....ديالوگها ي كوتاه وخش دار.....زندان.. مرگ.. مبارزه ...فقر....گرسنگي ...ديوارها ي خالي ...مردان و زنان مسن....كودكان استخواني و مردني ...همه آن چيزي هست كه از كودكي بياد دارم ...هروقت مجري تلويزيون مي گفت كه فيلم ساخته لهستان و آلمان شرقي و... است مي دانستم كه به درد كودكي مثل من نمي خورد....دردي كه در آنها بود واقعا مرا له ميكرد نميتوانستم نفس بكشم چرا آفتاب نبود در اين كشورها ...چرا هميشه باران مي باريد چراهميشه جنگ بود.......

تنها صحنه اي كه از يك فيلم در ذهنم مانده صحنه اي است كه در آن مردي از جنگ بر مي گردد و به خانه مرد و زني مسن پناه مي برد.زن در هنگام شام چند تكه نان بر سر ميز مي آورد و تكه اي اضافي در كنا ر صندلي خالي ميگذارد وم يگويد اين برا ي مهماني كه ممكن است هر لحظه در خانه را بزند.نمي دانم چرا اين صحنه تنها چيزي است كه از تمام آن صحنه هاي غم انگيزو كسالت بار در ذهن من مانده است. شايد چون نان بود و مهمان و زن تمام نمادهايي كه برا ي من نشانه زندگي بودند.

حالا سالهاي زيادي گذشته است و من هزاران هزار فيلم ديده ام حتي فيلمهايي سياه و سفيدي كه از آنها لذت برده ام ..فيلمهايي كه واقعا با آنها خنديده ام .لذت آفتاب را بر روي پوستم حس كرده ام ...زندگي را با تمام خوشيها و غمها تجربه كرده ام ....اما اين حس غريب با من هست .تصويري از عصرهاي كسالت بار جمعه هاي خاكستري با فيلمهاي سياه وسفيد.