ساعت ٢:٢٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٢٧ : توسط : نرگس

"حكايت باران بي اماني است

اينگونه كه من دوستت دارم.

شوريده وار و پريشان باريدن

بر خزه ها و خيزابها

به بيراه و راهها تافتن

بي تاب،بي قرار،دريايي جستن

و به سنگچين باغ بسته دري سر نهادن

و تو را به ياد آوردن

چون خوني در دل

كه همواره فراموش مي شود.

حكايت باران بي قراري ست

اينگونه كه من دوستت دارم."

شمس لنگرودي.

..................................

از صبح دارد برف مي بارد.از آن روزهايي كه بيدار مي شوي مي بيني كه حياط دارد زير بارش برف مي لرزد و خميازه مي كشد.پرنده هايي كه به كنار پنجره پناه مي آورند وسكوت رمز آلود يك صبح برفي و لذت پناه بردن به بستري گرم و در غم هيچ نبودن كه روز تعطيل است و تو آسوده در خوابي.

سكوت يك صبح برفي كه با اولين ناله ماشيني در كوچه مي شكند وكوچه پر برف از خواب بيدار مي شود.

..............................

گاه آدم شرمسار احساس آن ديگري مي شود.گاه در مقابل احساس محبت و دوست داشتني بر جاي مي ماني و خجل كه تو را دوست مي دارندو تو ناتوان از بيان جمله اي واژه اي در مقابل.فقط از خدا مي خواهي كه تو را هيچ گاه شرمسار آنان نكند كه هيچ چيز به اندازه حق نشناسي عشقي اين چنين زجر آور نخواهد بود.

............................

نمي دانم هيچ بين پيچيدگي و عميق بودن مفاهيمي گير كرده اي يا نه؟نمي دانم شايد من بيش از حد آنها را پيچيده كرده ام .

گاه ميان تمام روابط انساني مي مانم .نمي دانم آيا در پس هر لبخندي ،هر حرفي ،هر حركتي چيزي نهفته است يا نه .آيا آدمها همه همانقدر پيچيده اند كه من مي انديشم يا نه همه چيز به سادگي لغزيدن يك بر گ است در انديشه پاييز.

گاه مي خواهم كه ديگر به هيچ چيز نينديشم .ساده زندگي كنم در همه چيز به دنبال ردپايي از يك مفهوم پنهان نباشم .سعي مي كنم اما وسط راه دوباره گرفتار همان سخت انديشي هميشيگي مي شوم.آن وقت همه چيز به هم مي ريزد و در آخر به هيچ نتيجه اي نمي رسم .

شايد مفاهيمي مانند ازدواج كردن ،مادر شدن ،همسر بودن ،عاشق شدن ،انسان بودن واقعا آن قدر ها هم مشكل و پيچيده نباشد كه من مي انديشم .

شايد بايد دريچه نگاه را عوض كرد تا بتوان همه چيز را همان طور كه هست ديد.

يا عينك بدبيني را كه بر چشم زده ام بايد بردارم .

ايكاش مي شد همه چيز را فهميد آنوقت تصميم گيري آسانتر مي شد .مگه نه !

.................................