تا مادر
ساعت ۱۱:۱٧ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٦/۱٧ : توسط : نرگس

انگار به درازای یک قرن گذشت بر زن تا دست هوا را شکافت وبر گونه اش فرود آمد.به درازای یک قرن برای ایلی مانده در راه  خانه ،  برای مادر گم کرده فرزند و عاشق چشم انتظار  معشوق.باورش نشد حتی آن هنگام که هرم گرمای سنگینی دست را بر روی گونه اش حس کرد.انگار هزاران هزاران رگه های آهن مذاب بر شیارهای صورتش جاری شد و بر قلبش.بر قلبش ...چیزی مهیب بر قلبش چنگ انداخت ...در یک لحظه انگار همه چیز دگرگون شد خانه و زندگیش به آتش کشیده شد...اندرونش ...اولین خانه فرزندش به آتش کشیده شد و هرم گرمایش زن را به اعماق کشاند.باور ش نمیشد این دست دست فرزندبود نه غریبه ای بر در نه بیگانه ای ...از فرزند از خود او ..از زن...همان فرزندی که از او مکیده بود تا  جان بگیرد ..همان فرزندی که .....نتوانست دیگر بایستد تمام نیرویش به تحلیل رفت.....حتی اشکی بر چشمش نیامد زمان اشک ریختن سپری شده بود اکنون زمان خون گریستن او بود.به دیوار تکیه داد و آهی عمیق در نیمه سینه اش فرو غلتید.

گفته بودند ممکن است بچه دچار مشکل شود ترسیده بود چه باید می کرد اطرافیانش نگذاشته بودند گفته بودند باید بچه را نگه دارد مگر میخواهد قتل کند....بچه به دنیا امد در دنیای ساکت و آرام ...دستهایش را تکان میداد و با چشمهای سیاهش مادررا می نگریست اما هیچوقت نتوانست لالایی مادر را گوش کند نتوانست بگوید مادر نتوانست بگوید آب بابا .......مرد گفت مشیت خدا بوده باید با این درد بسازندو رفته بود پی کارش .اما زن مگر می توانست.

چه کار میکرد ؟چطورمی توانست او را به شهر بفرستدتا سواد خواندن و نوشتن یاد بگیرد تا بتواند با دستهایش حرف بزند....در زمانی که کودکان سالم هم پی کار بودند..چقدر التماس کرد به مرد که این بچه را بفرست شهر چه قدر گریه کرد که کار می کنم تاخرجش را خودم بدهم ....چند تا فرش بافته بودبه امید اینکه دل مردش نرم شود بچه را بفرستد شهر تا در مدرسه ناشنوایان درس بخواند اما مرد تمام آن پولها را هدر داد با ول گشتنش تو کوچه ها و تن دادن به تنبلی و ....

آری دست همین پسر بود...همان دستی که زن در دستش میگرفت و سعی میکرد با آن ارتباط برقرار کند به چه جان کندنی با هم حرف می زدند ..چه شبهایی که گریسته بود بر بچه .بی صدا در تاریکی شب بیدار شده و به صدای نفسهای کودک گوش داده  و به فکر فرو رفته بود .چگونه با چنگ دندان در مقابل بچه های شیطان کودک را حفظ کرده بود یادش داده بود که نباید تسلیم شود باید مبارزه کند .همین دست بود آیا ؟

نکند خواب میبیند؟

پسر خشمگین بود همیشه .از همه چیز از به دنیا آمدنش از مادر...انگار از مادر از همه بیشتر متنفر بود چرا به دنیاآورده بودش .چرا این زجر را بر او تحمیل کرده بود .......

همیشه آشفته ،تمام دردهای دنیا را بر سر زن خالی میکرد پدر را حساب نمیکرد نگاهش نمیکرد .از کودکیهاش او را در دلش طرد کرده بودتنها ماد ر را می شناخت تمام دنیایش مادر بود همان مادری که در لحظه اوج اندوه ،تمام تقصیرها را به گردن اومی انداخت و خشم نوجوانیش را بر سر او خالی میکرد.

چه کرده بود او؟

دنیایش را ویران کرده بود در یک لحظه؟

مادر گوشه اتاق کز کرده بود خمیده در خود فرو رفته .سرها به پایین و دستها در هم گره کرده ..انگار در جهانی دیگر سیر می کرد جهانی که سهم او از زندگی چیزی بیشتر از سنگینی یک دست بود.چیزی بیشتر از هق هقهای شبانه ..بی اعتنایهای روزانه و گره زدنها ی مکررنخها بر تا رو پود دنیای نقشها ورنگها .......

پسر در گوشه دیگر د رخود فرو رفته بود .به ماد رمی نگریست و در پشیمانی خود غوطه ور.به دستهایش خیره شد انگار دنیای سکوتهایش بشتر در هم تنیده شده بودند بی مادر .

چه کرده بود؟

تمام اندوه هایش ،تمام دردهایش ، تمام ناتوانیهایش را با بهانه ای احمقانه د ردستهایش جمع کرده و نواخته بود بر مادرش ، بر دشتهای گلگون قالی های که از خون انگشتان مادر قرمز بودند بر چشمهای بی خواب مادر ،بر اتاق خالی از محبت پدر...بر این نقطه خاکستری دنیا که تنها با مادر سبز میشد و دیگر هیچ .

دیگر نتوانست تحمل کند فقط باید می رفت تا آتش دشت گونه های مادر را خاموش کند.باید می رفت تا دوباره کودک شودتامادر، تا زن ،تا زندگی.