سکوت
ساعت ۱:٤٦ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٦/٢٢ : توسط : نرگس

همیشه خدا کوهی از کفش جلوی در خانه است.چند تا کفش پاشنه بلند با نو ک های تیز که معمولا هم سگگک بزرگی رویشان است که نشان می دهد چند تا ا زمهمانان خانمهای جوان هستند و اگر رنگ کفشها سفید باشد حتما یک تازه عروس هم بینشان پیدا میشود ،چند تا دمپای بچه گانه که یعنی مهمانها آمده اند تا چند روز بمانند ، کفش های سایز بزرگ مردانه که معمولارنگ ورورفته اندو صاحبانشان حوصله واکس زدن ندارند و احتمالا از بار اولی که کفش را با ذوق خریده وو اکس زده اند تا به امروز دیگر خبری از واکس مربوطه نگرفته اند.کفشهای طبی مشکی و قهوه ای که خانمهای میانسال بعد از پوشیدن سالها کفش های پاشنه بلند به علت درد کمر و ....به توصیه پزشک محترم می پوشند......

از جلوی در خانه که رد میشوم همیشه می توانم از شکل و نوع کفشها حدس بزنم که چه مهمانهایی دارند .اوایل توجهی به این موضوعات نداشتم.همسایه بی آزاری بودم که ساعت 4 عصر از سر کار به خانه می آمدم و کاری به کارشان نداشتم .اما وقتی توده کفشها روز به روز بیشتر و بیشتر راه پله را به تصرف خود درآورد و تنها با کنا رزدن تلی از کفشها میشد راه خودت را پیدا کنی توجه ام به آنها جلب شد.زن همسایه را کما و بیش می شناسم گاهی توی راهرو می دیدمش و سلامی و احوالپرسی انجام میشد.پسر بچه شیطانی دارد که معمولا صدای جیغ کشیدنش به گوش میرسد .شوهرش آدم کم حرفی به نظر میرسد .چند بار دیدمش که بچه را به پارک می برد برای بازی ....

با دیدن این همه مهمان اولش دلم برای خانم همسایه سوخت .از صبح تا شب باید آشپزی کند برای این همه آدم وهر روز تمام وقتش را باید بگذارد برای دیگران ...اما بعد کم کم رد شدن ا زآن تل کفش برایم کمی سخت شد و حس فضولیم هم گل کرد. کفشها را نگاه میکنم و سعی می کنم حدس بزنم چه کسی این کفشها را پوشیده ،تو ی ذهنم پر آدم شده، آدمهایی که هر یک دیگر دارند در فضای خانه جان می گیرند، زنی که کفشهای با پاشنه های ساییده می پوشد .. کفش یک روبان سفید کوچک چرکین دارد و به نظر کهنه می آید .....به مردی فکر م یکنم که کفشهایی به این بزرگی می پوشد و بندها ی آن را عجولانه به هم گره می زند ....د رتعجبم زن و شوهری به این آرامی و کم حرفی چطور می توانند این همه مهمان را تحمل بکنند.

اهل رفت و آمد نیستم اما خیلی دلم میخواست یک روز بروم و زنگ خانه شان را بزنم و به بهانه گرفتن چیز سری بکشم توی خانه وهمه آن آدمها را که تو ذهنم تصور کرده ام ببینم ....به جز من و آنها کسی دیگر در ساختمان نیست ...نمی دانم تصوراتم تا چه حد درست است اما ساعاتی که من خانه ام به جز صدای بچه صدای دیگری نمی آِید چه مهمانهای بی آزاری نه دری باز و بسته میشود و نه هیاهویی د رراهرو است. مرد همسایه همچنان در سکوت عصرها بچه را به پارک می برد و زن کمتر دیده میشود هیچ مهمانی را در راه پله نم یبینم .احتمالا صبح ها که من نیستم بیرون می روندو عصرها از خانه بیرون نمی آیند.

روزها می گذرندو کفشها دم در می مانند چه مهمانها ی سمجی چرا نمی روند ....فکر این همه آدم توی خانه ذهنم را پر کرده .

دلم می خواهد از خانم همسایه بپرسم اما کمتر می بینمش هر وقت که می بینمش او آنقدر سریع از من میگذرد و به سلامی کوتاه بسنده می کند.

خانم صاحبخانه را د رکوچه میبینم، بابت چکه کردن سقف اتاق خواب به او می گویم می گوید که طبقه پایین هم چندتا مشکل دارد که میخواهند یک روز برای همه کارها بنا بیاورند و ....میگویم بله با این همه مهمان سخت میشود کارتعمیراتی توی خانه انجام داد...

مکث می کند و میگوید :کدام مهمان؟

میگویم :مهمانها ی طبقه اول دیگر....

می گوید :مگر شما خبر ندارید

میگویم:نه چه خبری

- خانم و آقای طبقه اول تمام خانواده و اقوامشان را در زلزله از دست داده اند .خانم مشکل روحی دارد، کفشهای خانواده اش را با خودش آورده و می گذارد دم در خانه به امید آمدنشان و تصور میکند که همه آنها به دیدنش خواهند آمد.

عرق سردی بر بدنم می نشیند به دیوار تکیه می دهم .خانم صاحبخانه میترسد نگران نگاهم می کند ...می گویم چیزی نیست و به خانه می آیم .

سکوت راهروبه صورت دیوانه کنندگی مرا در هم می شکند .کفشهای توی راهرو..کفشهای سفید تازه عروس...زنی با کفشهای با سگک درشت ..مردی که کفشهای سایز بزرگ م یپوشد....دمپای های بچه گانه.....زن همسایه ....مردی که هر روز عصر بچه را به پارک میبرد...

صدای هق هق گریه هایم سکوت راهرو را در هم می شکند.