زنی که نامی نداشت
ساعت ۱٢:٢٧ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٤ : توسط : نرگس

ساعت که زنگ میزند هنوز هوا کاملا روشن نشده ،صدای جاروی رفتگر پیر محله می آید از پنجره رو به کوچه ، صدای سگی از دوردست ،صدای پچ پچ دو پسر بچه که آن موقع صبح شایدبرای خریدنان می روند و یا مردانی که برای کار....کوچه از آن وقت صبح شروع می کند کم کم به بیدار شدن و خمیازه کشیدن......با زنگ ساعت به سختی بیدار میشوم گنگ و گیجم .دلم میخواهد دوباره بخوابم اما می دانم که اگر عجله نکنم از سرویس جا می مانم .با عجله راه می افتم کوچه هنوز خلوت است .از ته کوچه ایستگاه اتوبوس پیدا ست .از آن دورها می توانم تشخیص بدهم که او آنجا به انتظار ایستاده است.پاییز است و هوا رو به سردی می رود .او مچاله شده در خود در گوشه ایستگاه اتوبوس نشسته .مرا که می بیند با اشتیاق بلند میشود و به سویم می آید و با هیجان لباسش را نشان می دهد .هدیه ایست از من برای او.با اشتیاق فراوان می گوید: امروزپوشیدمش دیگر .اصلا سردم نیست.خوشحالیش حس خوبی به من می دهد حسی مثل اینکه آدم در آن صبح سرد پاییزی یک فنجان چای گرم در دست، کنا ربخاری نشسته و دارد طعم چای را در دهانش مزه مزه می کند .کنارش می نشینم و حالش را می پرسم .می گوید امروز بهترم .با این لباس دیگر گرم گرمم.

نمی داند چند سال دارد صورتش پر چین و چروک است و هیکل کوچکی دارد به سختی راه می رود .اما هنوز سرپا است .اوایل هر روز می دیدمش که در دورترین نقطه ایستگاه می نشست و در خودش فرومیرفت .مینی بوس آبی رنگ که می آمد او سوار میشد و میرفت .نمیدانستم به کجا.برایم جالب بود که بشناسمش .چادر نازک وصله داری به سر میکردو کفشهایش به شدت کهنه بودند .اما نگاه مهربانی داشت توی آن صورت کوچک و پیرش دو چشم درخشان آدم را مجذو ب میکردند.همه چیز با هدیه من شروع شد.یک جفت کفش برایش آوردم میترسیدم بدش بیاید .اول نگاهم کرد و بعد خندید و گفت خدا عمرت دهد دختر جان خیلی لازم بود.از آن روز با هم دوست شدیم .چیزهای زیادی از گذشته در خاطر ندارد شاید کم کم دارد فراموشی میگیرد اما بچه هایش را به خوبی به یاد می آورد پسرها و دخترش را به یاد می آورد.سالهای پیش شوهرش فوت کرده . او دچار اعتیاد شده بچه ها سعی کردند ترکش بدهند اما نتوانسته اند و ول کرده ورفته اند.اشک توی چشمهایش جمع میشود وقتی می گوید :رفتم دم در خانه دخترم .هر چه در زدم باز نکردند همسایه هایش گفتند از آنجارفته اند بی خبر .دخترم ازخجالت مادرش رفته بود.دیگر ندیدمشان هیچوقت .دلم برایشان خیلی تنگ شده.همیشه منتظرم پسرها بیایند دنبالم اما نیامدند .در خانه کوچک یکی از اقوام دورش زندگی میکند که زنی تنهاست .

"کاری به کارم ندارد خودش خانه این و آن کلفتی میکند هرروز صبح مرا می آورد اینجا و خودش میرود دنبال کار.میروم یکی از روستاهای اطراف. اوایل که جانی داشتم همه کا رمی کردم بچه نگه می داشتم تو کار خانه کمکشان می کردم اما الان نمی توانم مریضم میروم جلوی یکی از مغازه ها می نشینم مردم من را می شناسند کمکم میکنند تا ا زگرسنگی نمیرم .خدا را شکر .مثل خانواده ام هستند.اما هنوز هم نتوانستم ترک کنم دیگر این آخر عمری انگا ربا همین زنده ام ."

راننده مینی بوس آبی رنگ از او پول نمی گیرد به رایگان می بردش .همه او را دوست دارند.پیرزن بی آزار یست که همیشه می خندد.اما انگار پشت آن خنده ها غمهای بزرگی است .

"نمیدانم چرا کارم به اینجا رسید دلم برای بچه هایم تنگ شده .دیگر دارد اسمهایشان و صورتشان از ذهنم پاک میشود می ترسم از فراموش کردنشان .انگا راگر آنها را فراموش کنم دیگر وجودندارم ."

درباره اش با همکارانم صحبت می کنم تا به طریقی کمکش کنیم .اما یک روز دیگرنمی آید و روزهای دیگر هم .ا زراننده مینی بوس آبی رنگ می پرسم که آیا خبری از او دارد اما او هم نمیداند تنها هرروز سر همین ایستگاه سوارش می کرده و شب هم میرسانده.

نمی دانم باید چگونه خبری از او بگیرم حتی نامش را نمی دانم حتی آدرسش را نپرسیده بودم .نکند مریض شده نکند آن زن او را از خانه بیرون کرده ؟

از ته کوچه ایستگاه پیداست .خالی است هیچکس آنجا به انتظار ننشسته.روز ها میگذرد و او نمی آید.دلم برایش تنگ شده و نگرانش هستم .نگران زنی که حتی نامش را نمی دانم .