آبستن اشك
ساعت ۸:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٧/٢٩ : توسط : نرگس

مرد از شادي فرياد مي زند:"گل....." و از جا ميپرد و فرياد مي زند .زن سرش را پايين مي اندازد و با خودش فكر مي كند ايكاش او هميشه اينقدر خوشحال بود ايكاش او درمقابل خانواده اش هم همينقدر احساس خوشحالي مي كرد.چه قدر خسته بود احساس ميكرد كه تهي شده از هر چيزي حتي از غصه .انگار در يك لحظه همه چيز كوچك شده و به يك نقطه كور تبديل شده بود درون قلبش به يك آتشفشان خاموش يك گدازه آتش پنهان در قلبش.مرد از سر شب نشسته بودپاي تلويزيون و زن سرش توي كار خودش بود چند بار رفته توي آشپزخانه و آمده بود لباسها را اتو كرده بود كتاب خوانده بود اما ديگر داشت حوصله اش سر مي رفت چيزي دردرونش به درد آمده بود انگار مادري بود كه پا به ماه است و هر لحظه در انتظار.لباس پوشيدو بيرون رفت كنار خانه پارك كوچكي بود كه آنوقت شب تقريبا خلوت بود.روي اولين نيمكتي كه ديد نشست.جلوتر كنارحوض آب زوج جواني نشسته بودند و حرف مي زدندو مي خنديدند.ايكاش آنها هم با هم به پارك مي آمدند و ...امامرد هميشه خسته بود هميشه ........

ديگر نمي خواست به او فكر كند به اندازه كافي زندگيش را غمگين كرده بود.دلش مي خواست از اين هواي خنك لذت ببرد.تمام سعي خود را به كار برد تا به تمام اتفاقات خوب فكر كند .به مادرش و خانه فكر كرد به برادرزاده ها و خواهر زاده ها و....همه آنهايي كه پشت سر گذاشته بود چه قدر دلش برايشان تنگ شده بود.اما دلتنگي بي فايده بود.هميشه تنها بود چه قبل ازدواج و چه بعدش.مادرش هميشه معتقد بود كه دخترها بعد ازدواج ديگر براي خانواده خودشان تمام ميشوند.تمام نهايت آرزوي مادر ازدواج اوبود.انگار وظيفه مادر در اين بود كه اورا به دنيا آورد تا سرانجام به مردي بسپارد.نمي توانست درباره زندگيش به آنها چيزي بگويد آنها به سرنوشت و تقدير باور داشتند .....تقدير تو اين است كه با اينمرد با اين اخلاق زندگي كني بايد بسازي به هر صورت.....

دوباره احساس خستگي كرد .سرش را بالا آورد زوج جوان رفته بودند .دلش نمي خواست به خانه برگردد دلش مي خواست همان جا مي نشست روي چمنها و با تمام وجودش با تمام سلولهاي تنش خنكاي مست كننده چمن را ببلعد .دلش مي خواست فردا صبح كه بيدار ميشد با آن سطح يكدست و سبز يكي شده باشد .با سبزه ها با چمنها با خاك با خاك خاك پذيرنده......

از پشت سرش صداي چندنفر مي آمد چند جوان بودند كه باهم حرفشان شده بود .زن احساس ناامني كرد بلند شد تا به سمت خانه برود.چيزي اما هنوز دردرونش سنگيني مي كرد.چيزي مثل گدازه هاي پنهان آتشفشاني خاموش.دوباره نشست و پشت سرش رانگاه كرد جوانها آن سوتر نشسته بودند .زوج سالخورده اي آمدندو كنارش نشستند.زن احساس بهتري داشت از حضور آنها.دوباره نشست و به آسمان خيره شد.

بادي خنك مي آمدو وصورت زن را نوازش ميكرد.اشك آرام در دلش جوشيد و با آرامي چشمه اي زلال كه از دل كوه بيرون مي ايد پهناي صورتش را پوشاند.انگار در تمام آن سرزمين تنها نسيم بودكه دست نوازش بر صورت اومي كشيد.زن در خود شكست انگار تمام اين سالهاي كودكي نوجواني بزرگسالي به مانند بغضي پنهان در آمده بودند و در سينه زن جمع شده بودند.زني بود آبستن اشك كه يك شب در بستري از چمن بايد بارش را بر زمين ميگذاشت.