نامه مادري به كودكش
ساعت ۱:٤۸ ‎ب.ظ روز ۱۳۸٩/۸/۱٩ : توسط : نرگس

چند روزي ست كه من فهميدم تو در اعماق بطن من آرميده اي.نمي دانم چه احساسي بايد داشته باشم كمي گيجم و كمي هم مي ترسم .شايد بيشتر از كمي.

از اينكه در اعماق وجود مادر هستي چه احساسي داري؟ايا گرماي وجودمن را احساس مي كني؟صداي مرا مي شنوي؟

دلم مي خواهد بدانم تو چه شكلي خواهي بود ؟دلم مي خواهد هر لحظه كه مي گذرد را به خاطر بسپارم تا برايت بنويسم .هر لحظه بودن با تو هر لحظه زندگي كردن با تو را حس كنم نفس بكشم .نمي دانم كودكم كه تورا به چه نامي صدا بزنم اما تو بي نام هم نامي داري فرزند من هستي .آيا من مادر خوبي خواهم بود ؟آيامرا دو ست خواهي داشت ؟آيا من با خود خواهي هاي بي پايان خود توان فداركاري براي تو خواهم داشت؟

مي ترسم عزيزم .

مادرت باتمام وجودمي ترسد نمي دانم از چه شايد از ماههاي كه همه مي گوينددشوار خواهد بود شايد برا ي اينكه نگران تو ست نگران اينكه اجزاي كوچك وجود تو كه بايد از عمق وجودي مادرت تغذيه كنند به درستي قادر به اين كار خواهند بود؟

هميشه از اين تغيير بنيادين مي ترسيدم شايد از وجود كوچك تو وحشت داشتم از اينكه مرا از من بگير ي اما اكنون در اين لحظات حس ميكنم كه ديگر تنها نيستم و حسي از آسودگي مي كنم انگار ديگر هيچوقت تنها نخواهم بود با تو

با تو كودكم با تو كه مني در قالبي ديگر

باتو كه جهان در وجود تو مي تپد اكنون نو گل من

مادر درتو تولد مي يابد

مرا به دنيا بياور كودكم

تو آبستن مني.