ساعت ۱۱:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳۸٩/٩/٢٢ : توسط : نرگس

اشفتگي در درون تمام خانه رسوخ كرده بود.بين درز تمام ديوارها ،لابلاي شكاف موزاييكهاي كف حياط ،لابلاي شكستگي بين پله ها ،چوبهاي موريانه خورده شده اشكافها ،و رنگ و روي پريده ديوارها......در تمام روح خانه .

سقف اتاق دهان باز كرده و گچ آن ريخته بود.هر روز صبح من و خواهر خاكهاي ريخته شده روي زمين را باجارو جمع مي كرديم .اما كم كم كه دهان سقف بزرگتر ميشد كار ماهم سنگينتر.دستهاي كوچكمان از تماس با زبري جارو تاول ميزد بس كه هر روز جارو مي كشيديم .خواهر چهار پايه آورد و يك پلاستيك كشيد روي دهان سقف.تا يكي دو روز خاكي نمي ريخت اما روز سوم ناگهان پلاستيك به زمين افتاد با تمام خاكهاي درون آن.خواهر از زير زمين تشت آهني را آورد و گذاشتيم زير شكاف.مادر مي آمد و سر تكان ميداد و ميگفت آخرش يك روزي همه مي مانيم زير آوار.پدر هم زير لب ميگفت در اولين زماني كه پول به دستش برسد حتما سقف را درست خواهد كرد.اما اين پول هيچوقت دست پدر نمي رسيد و سقف بيشتر و بيشتر دهان باز ميكردو وحشت ما از خوابيدن زير سقف بيشتر و بيشترميشد.

شبها به بهانه آب دادن باغچه مي رفتيم تو ي حياط و روي پله ها مي نشستيم و آسمان را نگاه مي كرديم .پدر بدش مي آمد ما تو حياط بخوابيم و ما عاشق خوابيدن زير اسمان خدا بوديم در حاليكه نسيم خنك اوايل پاييز صورتمان را نوازش مي كردو ستاره ها بالاي سرمان بودندو ماه بهترين دوستمان.خواهرم شاعر بود .آسمان را نگاه ميكردو حرفهاي شاعرانه مي زد و ماه آن دورها به ما مي خنديد و فرياد پدر بلند ميشد كه مي گفت برويد بخوابيد....نمي دانم چراخوشش نمي آمد ما در حياط بخوابيم .انگار تمام لذتهاي زمين را از ما مي گرفت وقتي مجبورمان مي كرد توي آن اتاق نمور زير سقف دهان باز كرده بخوابيم و شبها خواب مي ديديم كه زير سقف اتاق مدفون شده ايم. خواهرم هر روز صبح كه بيدار ميشد لبخند مي زد و ميگفت ما زنده ايم ......مي نشستيم و مي خنديديم به همه چيز به خودمان به خانه به همه چيز.مادر مي آمد و چپ چپ نگاهمان مي كردو دلش مي خواست ته و توي قضيه رو در بياورد.مادر هميشه منتظر نازل شدن يك بلاي آسماني بود.منتظر رسيدن يك خبر بد ،مرگ كسي ،تصادف ،هر چيزي كه ميشدنشست و يك دل سير گريه كرد.هر وقت مي خنديديم شك ميكرد به نظرش چيز غريبي اتفاق افتاده بود و او خبر نداشت.نكند ما وانمود مي كرديم كه خوشحاليم و خبر بدي رو از او پنهان مي كنيم .......

ترجيح مي داديم نه خوشحال باشيم نه ناراحت تامادر سوال پيچمان نكند.

اما سقف موضوع خنده بود برايمان .هر چند تا سالهاي سال به همان صورت ماند و پدر هيچ وقت درستش نكردو مابه سقف همان قدر عادت كرديم كه به اخلاقهاي مادر و سختگيرهاي پدر و آشفتگي درون خانه ......

سالها گذشت و ما در خانه مدفون شديم .سالهاي سال بعد كه خانه را خراب كردند لابلاي خرابه ها موهاي بافته شده دختركاني را يافتند كه عاشق نوازش باد بودندو نگاه آسمان.