ساعت ٧:۳۳ ‎ب.ظ روز ۱۳۸۳/٩/٢٩ : توسط : نرگس

 

"نه بال بال تند ستاره ها

نه زنگ زنجره ها كه مي شكند

و درسماع صنوبرها و دست افشاني تبريزيها تكه تكه فرو مي ريزد.

نه چكمه هاي زمستان

كه در حوالي فروردين ريخته است.

نه سفره هاي زمان كه برگ و نور ونمك تا به ازل بر سطحش پراكنده است.

نه گونه هاي عرقكرده تابستان

نه نيشكري كه به خدمت آفتاب كمر بسته  مي بندد

نه پرنده ها ،نه مستي دريا

تنها" تو" تسلايم مي دهي

تو و انگشتانت

كه در اندوهم مي نوازي

و ترانه هاي شوريده دريا

در روحم موج مي زند."

شمس لنگرودي

*****************

دوباره كودك درونم طغيان كرد.من فكر مي كنم همه ما كودكي درون خويش داريم .همان كه در كودكيهاي خويش بوديم .كودكي كه در هزار توي روحم مانده است و گاه خود را نشان مي دهد .كودك بعضيها با خودشان بزرگ مي شود و كودك بقيه در درونشان مي ماند.

امروز كه از دست همكارانم ناراحت شدم دوباره پا بر زمين مي كوبيد و خود را نشان مي داد .من مي خواستم كتكش بزنم .بيندازمش توي دخمه اي و در را به رويش ببندم اما نشد من باز چون دختر بچه اي كوچك ناراحت شدم و خشمم را به آنها نشان دادم.در را محكم پشت سرم كوبيدم و گفتم كه ديگر با آنها حرف نمي زنم .

من هيچوقت بزرگ نخواهم شد .مي دانم .

ايكاش فردا كه بروم سر كار بشوم يك تكه سنگ .نه احساسي نه رنجشي نه هيچ چيز ديگر .يشوم يك آدم بدون هيچ حس كه فقط كار كند و هيچ نگويد و برگردد خانه .

ايكاش اينقدر زجر نمي كشيدم .

 

*************************

هيچ گاه به اندازه اين لحظه هايي كه از تو دورم تو را نمي طلبيدم .احساس مي كنم كه در آبهاي جهان چون ماهي لغزاني در پي توام و نمي جويمت .

هيچ گاه به اندازه اين لحظه هايي كه خسته به خانه بر مي گردم و سعي مي كنم كه كارم و آدمهايش را فراموش كنم جاي خالي تو را احساس نمي كنم .

عقربه هاي ساعت ديواري گيج و حيران در صفحه مدور ساعت از حركت ايستاده اند و تو هنوز نيامده اي .

 

************************

هيچوقت اين شهر به اين اندازه سرد نبوده .صبحها كه از خانه بيرون مي روم آنقدر سرد است كه سرما حتي از زير تمام خروار لباسي كه پوشيده اي بر جانت مي زند .حتي پرنده هم در خيابان پر نمي زند .نه از آدمي اثري هست نه ماشيني نه هيچ چيز ديگر .انگار همه در سرماي شب پيش يخ زده اند.اما تنها ساعتي بعد دوباره زندگي به شهر بر مي گردد و هيچ سرمايي نمي تواند آن شور پنهان زندگي را از شهري بگيرد كه آدمهايش براي غم نان و غم عشق و غم زندگي خواب صبح خويش را نيمه تمام رها مي كنند ودر پي هم روان مي شوند تا روزي ديگر و نبردي ديگر را آغاز كنند .

 

************************

نيچه در جايي مي گويد :

"خاطره مي گويد چنين كردم .غرور مي گويد امكان ندارد چنين كرده باشم سرانجام خاطره چاره اي جز تسليم ندارد."

چند بار در روز همه چيز را نفي كرده ام ؟ گاه با خود مي گويم امكان ندارد كه من چنين حماقتهايي رادر گذشته  دچار شده باشم .آيا اين من بودم كه چنين رفتار كرده ام و هزاران چراي ديگر و به جاي اين كه بار اشتباهاتم را بر دوش بگيرم و از همه آنها راهي نو بيابم تا دوباره دچار لغزشهاي انساني نشوم تمامشان را به بايگاني ذهنم مي سپارم تا مبادا ياداوري دوباريشان خاطرم را مكدر كند .

و اين است لغزش دوباره اي براي آينده اي نزديك .